پرنده مردنی ست

18 04 2009

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست كشیده شب می كشم

چراغهای رابطه تاریكند

چراغهای رابطه تاریكند

كسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد كرد

كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

(فروغ فرخزاد)

 

 

 

 

خداحافظ

 

 





وقتی واراند بچه بود

16 04 2009

10

ادامه را در آدرس زیر ببینید:

http://mirzakasrabakhtiyary2.wordpress.com/sarbarg/barge12





لایحه جدید کنترل سایتها و قانون خانواده جدید در افغانستان

13 04 2009


لایحه جدید برای کنترل سایتها و وبلاگها

http://www.nokhostin.net/published/0/00/32/3219/

بیانیه گروههای جنبش زنان در ایران در حمایت از زنان افغانستان در برابر قانون خانواده جدید

http://mohegh.blogfa.com/post-54.aspx






شوخی با طعم جدی، جدی با طعم شوخی 39

11 04 2009

 

 

 

 

نکتــــــــــــــــــه:

 

ایـــــــــــــن مطلــــــــــــب را ویــــــــــــرایش کـــــــــــــرده ام.

 

 

 

 

ایمیل اشتراک مجله ماها:

Majaleh_maha@yahoo.com

 

وبلاگ دریافت مجله ی ماها:

http:/majalehmaha.wordpress.com

 

نـــــــــکته:

استفاده از مطالب ماها تنها با ذکر ایمیل و نام مجله امکانپذیر است.

 

 

به من گفتن که تو هر شماره فقط درباره یه مسئله وراجی!! کنم. و گرنه در اینجا رو تخته می کنن. ولی آخه دل پر از این حرفا سرش نمی شه. می خوام درباره دو موضوع بنویسم. اولیش اینه که توجه به ایمیلهای ارسالی بعضی از دوستان برای ماها جالبه. بعضی از دوستان می نویسن «امیدوارم در کارهاتان موفق باشید». و یا «امیدوارم به اهدافتان برسید» و….

خب، این جملات تا حدودی شاید تعارفی به نظر بیان اما در لابه لای ایمیل می شه دید که طرف با صداقت این احساس خودشو بیان کرده. اما برای اینکه شبهه ای پیش نیاد باید قضیه را یه خورده بازتر کرد. پس می شه پرسید که خوب مگه اهداف ماها و موفقیت آن چی هست؟ و تو چرا خودتو جدا می کنی؟ مگه اهداف و آمال و آرزوهای ماها مال تو هم نیست؟ ماها اینها را می خواهد: آزادی همجنسگرایان، امکان تشکیل انجمن، چاپ مجله ورقی، سایتهای علنی، لغو قانون اعدام همجنسگرایان، آزادی و برابری جنسی، لغو تبعیضات جنسی در خانواده، درقانون، در مدارس،محل کار و…. خوب مگه تو این چیزها را نمی خواهی؟

اما رسیدن به این چیزها کار می خواهد و تلاش و هدف اولیه ماها هم اینه که همجنسگرایان و اقلیتهای جنسی به آن درجه از آگاهی و دانش و اقناع برسند که برای حقوق خودشان تلاش کنند. حالا تو دوست عزیز در هر زمینه ای که توان و امکانش را داری به سهم خود یک گوشه کار را بگیر. این یعنی مشارکت در رسیدن به اهداف جمعی ما. نتیجه: موفق شدن ماها در اهدافش و رسیدن به آمالش دست خود تو ایمیل نویس عزیز است و آن اینکه وارد گود شوی و مبارزه کنی. لبیک یا ماها

حالا موضوع دومی رو بگم:

ظاهراً روزنامه همشهری  تهران می خواسته نوعی ضد حمله در رابطه با واکنشهای خشم آلود و اعتراضی جامعه جهانی نسبت به دولت ایران در رابطه با اعدام دو نوجوان در مشهد دست بزنه و نشان بده که در خارج تصویر خوبی از رفتار دولت ایران با اقلیتهای جنسی کشور ترسیم می شه. برای اینکار «همشهری» ها اومدن و مقاله روزنامه انگلیسی گاردین درباره ترانس ها رو چاپ کردن.

(متن کامل ويژه نامه ی «خرد نامه» ی روزنامه همشهری (روزنامه دولتی جمهوری اسلامی) مورخ 19 مرداد ماه 1384 را می تونین تو این آدرس بخونین: (البته به سانسور پی در پی و بی توجهی به وضع همجنسگرایان توجه کامل داشته باشین).

 

http://www.hamshahri.org/vijenam/kherad/1384/840519/pejvak.htm#s3240

 

اگر هدف واقعاً این بوده باید بگوئیم که برای مسئولان همشهری متأسفیم چرا که واقعیتها را هم برای خوانندگان خود و هم برای مسئولان وارونه جلوه داده اند. ولی بر اساس کفش کهنه در بیابان نعمت است، در شرایط سکوت وسایل ارتباط جمعی درباره اقلیتهای جنسی، که نقض اهداف اطلاع رسانی دقیق و بی طرفانه و علمی آنها توسط خودشان را می رساند، می توان اقدام روزنامه همشهری در ترجمه مطلب روزنامه گاردین درمورد ترانس سکشوالهای ایران را مثبت ارزیابی کرد. اما سئوال این است که خبرنگار همشهری چه لزومی به ترجمه از منابع خارجی دارد آنهم در حالی که تهیه گزارش در خود تهران راحت تر است. من که نمی فهمم. شما چی؟

 





وبلاگ پیشین

9 04 2009

 

 

 

از این به بعد بعضی از مطالب در وبلاگ پیشین گذاشته می شوند.

 

آدرس وبلاگ قبلی من در همین وبلاگ گذاشته شده.

 

دوست داشتید به اونجا هم سر بزنید.

 

 





Snapshot 15

9 04 2009

 

 

کافی شاپ گی

 

حدود دو سال پیش یا یکی از وبلاگ نویسهای گی در اصفهان به مدت کوتاهی در تماس بودم. این آقا عکس خود را برای من ارسال کرده و درنتیجه من چهره ایشان را می شناختم. پس از گذشت آن مدت بسیار کوتاه ارتباط ما با هم قطع شد. این آقا مدعی بودند که در کافی نت محل سکونت من مشغول به کار هستند اما من هیچگاه ایشان را در آن کافی نت ندیدم.

چندی پیش با وبلاگ نویس گی دیگری در اصفهان آشنا شدم. خیلی زود به هم شماره داده و با هم قرار ملاقات گذاشتیم. ایشان من را به یک کافی شاپ که به تازگی افتتاح شده بود دعوت کردند. با اینکه از کافی شاپ متنفر هستم و ایشان من را در انتخاب محل قرار آزاد گذاشته بودند و من همیشه ترجیح می دهم خودم محل قرار را تعیین کنم، اینبار تصمیم گرفتم طبق خواسته وی عمل کرده و با او در کافی شاپ مذکور قرار بگذارم.

قبل از فرا رسیدن روز موعود به شوخی به او گفتم نکنه فلانی (همان گی قبلی که در کافی نت کار می کرد) هستی یا او تو را فرستاده سراغ من. دوست جدیدم خندید و گفت نه من فقط وبلاگش را دیدم اما او را نمی شناسم.

روز موعود فرار رسید. باز قوه تخیل من فعال شد. یاد کافی شاپهای زمان صادق هدایت افتادم. در تصورم خود را در کافی شاپی با فضائی ادیبانه دیدم که به جز من همه مرد بوده و یکجورائی (حداقل به ظاهر) به گی کلاب شبیه بود. مردهائی که انگار اهل شعر و ادبند و دود سیگار آنها فضای کافی شاپ را پر کرده.

بالاخره دوست جدیدم را دیدم و با هم وارد کافی شاپ شدیم (فعلاً ترجیح می دهم درمورد او چیزی ننویسم، اما هم قیافه خوبی داره  و هم کاراکتر جالبی؛ ازش خوشم آمده). به محض اینکه در را باز کرده و داخل شدم در جا خشکم زد. ناخودآگاه گفتم او اینجا چه کار می کنه؟! دوستم گفت کی؟ گفتم خودشه. این همان آقاست. دوستم باور نمی کرد. گفتم قسم می خورم که خودشه. حالا دیگه نوبت دوستم بود که قسم بخوره این پسر را دورادور می شناخته و اصلاً تصور نمی کرده او همان وبلاگ نویس و گی باشه.

پشت میز نشستیم، در کافی شاپی که صاحب آن یک گی بود. کافی شاپی با فضائی کاملاً ادیبانه و هنرمندانه. دورادور ما را تابلوهای نقاشی و عکسهای بسیار زیبائی پر کرده بود. پشت سر ما یک طاقچه پر از کتاب و مجله دیده می شد که در بین آنها چشمم به چند کتاب حاوی داستانهای روسی، که من عاشقشان هستم، خورد. نوای موسیقی عجیبی به گوش می رسید. انگار همه چیز آنجا به چشمم خیلی جالب و باکلاس آمد. از شنیدن آن سبک موسیقی هم بسیار لذت بردم.

این کافی شاپ با بقیه کافی شاپها فرق داشت. صاحب گی کافی شاپ آمد بالای سر ما و با دوستم احوالپرسی کرد. من فقط هاج و واج او را نگاه می کردم. به اطراف که دقیق شدم دیدم همه چیز همانطور است که در تخیلاتم تصور کرده بودم. به جز من هیچ زن دیگری در آنجا نبود. چند مرد پشت میزی گرد هم آمده بودند و دود سیگار آنها فضای کافی شاپ را پر کرده بود. یک پسر تنها آمد نشست و بستنی سفارش داد. به دوستم گفتم ببین این هم مثل من و تو که اکثر مواقع تنها می رویم اینور و اونور تنهاست. به نظر من که گی هستش. دوستم گفت نه بابا گی نیست که. اما من که همیشه خدا همه را گی می بینم گفتم: گی هستش. ببین زیر ابروهاش را هم برداشته.

بالاخره آن ساعت به یاد ماندنی به پایان رسید و ما از کافی شاپ گی خارج شدیم. کافی شاپی که در ذهن و خاطر من ماند.

 

 





ترسهای اجتماعی

5 04 2009

 

من پر از ترسم. ترسهای اجتماعی. ترس از اجتماع. ترس از برقرار کردن ارتباط با دیگران. من اصلاً آدم اجتماعی ای نیستم. همیشه در ارتباطاتم دچار مشکل می شوم.

توی این یک مورد هم باز دیگران در مورد من دچار ناباوری می شوند. البته شاید شماهائی که وبلاگ من را خوانده اید ترسهای من را باور کنید. دلیلش هم فقط یک چیزه. اینکه شما من را بیش ازدیگران می شناسید. چون شما بیشتر از دیگران با من در ارتباط بوده اید.

من در ظاهر خیلی شاد و پرانرژی هستم. خیلی وقتها راحت حرفم را می زنم. حتی وقتی برای اولین بار وارد یک جمع می شوم. سر کلاس درس و توی مهمانیها هم اصلاً از حرف زدن نمی ترسم. وقتی برای اولین بار با یکی برخورد دارم باهاش راحت حرف می زنم. اما همه اینها فقط یک روی سکه هستند.

روی دیگر سکه شامل بخش خجالتی من می شه. بخشی که اعتماد به نفس نداره. بخشی که می ترسه دیگران مسخره اش کنند. بخشی که وقتی با یکی دوست می شه تا طرف ده بار بهش تلفن نکنه باز فکر می کنه حتماً طرف نمی خواد با او ارتباط برقرار کنه. این بخش همیشه منتظره که دیگران با او تماس بگیرند، نه به خاطر پول تلفن، به خاطر اینکه می ترسه وقتی تماس می گیره طرف به او جواب نده، از شانس بدش گاهی هم این اتفاق براش می افته، به همین دلیل معمولاً با وجود اینکه دوست داره با دیگران ارتباط داشته باشه صبر می کنه تا آنها با او تماس بگیرند تا مطمئن باشه که طرف خودش می خواسته با او در تماس باشه.

بخشی که تا دوستش بهش می گه بالای چشمت ابروست ناراحت می شه. بخشی که پرتوقعه چون به ارتباط با دیگران خیلی وابسته است. بخشی که تا به امروز هرگز نتوانسته یک ارتباط درست با دیگران داشته باشه.

الان که دارم این مطلب را می نویسم یک نفر هست که خیلی دلم می خواد با من تماس بگیره. سه نفر هستند که به مرور زمان اعتماد من را به سمت خودشون جلب کردند و برای تماس با آنها مشکلی ندارم. یک نفر هست که خیلی دوستش دارم. بهش خیلی وابسته ام. او تنها کسیه که اصلاً نمی تونم باهاش تماس نداشته باشم. مدتی باهاش ارتباط نداشتم، اما باز ارتباطم را بعد از یک معذرت خواهی از وی، با او برقرار کردم. به این فکر نمی کنم که دوست داره باهاش ارتباط داشته باشم یا نه. نمی دونم کار درستیه یا نه. اما واقعاً نمی تونم باهاش قطع رابطه کنم. خیلی بهش وابسته ام. یک نفر هست که همیشه من باهاش تماس می گیرم. اگر ده هزار بار هم من تماس بگیرم او تماس نمی گیره تا اینکه من یک مدت دیگه باهاش تماس نمی گیرم. او هم یک تلفن سی ثانیه ای به من می زنه که نشون بده با من تماس می گیره. بعد هم زود قطع می کنه و باز دفعات بعدی من باهاش تماس می گیرم. الان هم از دستش ناراحتم. فعلاً تصمیم ندارم باهاش در تماس باشم. نمی دونم این احساس من درسته یا نه. اما احساس می کنم چون فکر می کنه ما با هم صمیمی هستیم می تونه هرجور دلش خواست با من صحبت یا رفتار کنه. احساس می کنم ریسمان رابطه را او در دست داره. خودش تعیین می کنه من را ببینه یا نبینه، کی ببینه. چقدر پیش هم باشیم. من اصلاً از چنین ارتباطی خوشم نمی یاد. احساس می کنم در ارتباطاتم با او زیاده روی کرده ام. اگر او یک درصد به من بها داده من نود درصد بها داده ام. البته خیلی وقتها من را تحمل کرده. نمی دونم، در مورد او فکرم به جائی قد نمی ده. فعلاً دلم نمی خواد باهاش ارتباط داشته باشم. از این به بعد هم اگر داشتم ارتباطم را کنترل می کنم. سعی می کنم بازی را یک به یک پیش ببرم.

یک نفر هست که نسبت به او نامهربان بوده ام. خجالت می کشم بگم کیه. خودم هم می دونستم دارم باهاش لجبازی می کنم. اما خوب اسمش را میارم که لااقل بدونه که من فقط یک زمانی می خواستم باهاش لجبازی کنم. ساقی جان من از این کارهای احمقانه زیاد می کنم. نمی دونم بگم معذرت می خواهم یا نه. چون من آدم بشو نیستم. ممکنه باز از این خریت ها بکنم. (من دیگه چقدر پرروام).

با بقیه هم کمابیش خوبم. با ارتباطاتی که در حد عادی و معمولی اند مشکلی ندارم. مثل اون سه نفری که باهاشون دوستم. آهان، الان یادم افتاد. یکنفر دیگه هم هست که تا حالا دوبار قبول کرده با من بیاد بیرون و روز بعدش جواب تلفن من را نداده. حرص من را خیلی در آورده. خصوصاً این دفعه آخری. تصمیم دارم بهش کم محلی کنم تا یاد بگیره دیگه اینطوری من را ضایع نکنه.

اگه بخوام ادامه بدم تا ابد باید بنویسم. بهتره دیگه به بقیه فکر نکنم. تا همینجا کافیه. کمی تخلیه شدم. پس تا بعد.

 

 





بیوک جان چاکرتیم

5 04 2009

2000chehrehmirzaeii

یک خواهر دارم که شبیه دو تا از هنرپیشه هاست.

هرموقع او را به همراه فیلمی از نیکی کریمی می بینند بهش می گن چقدر شبیه نیکی کریمی هستی.

هرموقع به همراه فیلمی از سحر جعفری جوزانی می بینند می گن شبیه این یکی هستش.

اما بیشتر بهش می گن شبیه نیکی کریمی هستش.

اون شب نشسته بودیم مرد دوهزار چهره را می دیدیم. سحر خانوم مشغول ایفای نقش بودند که شوهرخواهرم به خواهرم گفت توچقدر شبیه سحر جعفری جوزانی هستی.

بعد هم یک نگاهی به من انداخت و گفت تو هم شبیه بیوک میرزائی هستی.

قاه قاه زدم زیر خنده. می دونستم به خاطر قلدر بازیهام می گه. اما خدائیش قند تو دلم آب شده بود.

می دونید از چی خوشم میاد؟ از اینکه شوهر خواهرم به من می گه تو توهمات خودم سیر می کنم و آن چیزی که در موردش ادعا دارم نیستم، اما آخر سر خودش هم من را به یک مرد تشبیه می کنه.

 





وقتی آی کیوی کسری در حد بالا کار می کند!

3 04 2009

 

خوب سیزده به در خوش گذشت؟ سبزه هاتون را گره زدید؟ ماجرائی که تصمیم دارم تعریف کنم مربوط می شه به سیزده به در.

خانواده ما به همراه مادربزرگم، ابریشم، شوهر، بچه اش و دو تا پسر دیگه از دوستان و فامیل، همگی با هم رفتیم باغ مشترک پدربزرگم و برادرش.

بعد از ظهر ابریشم طبق معمول همیشه طرح یک بازی را ریخت تا دور هم خوش بگذرونیم و بخندیم.

توی این بازی درصد آی کیوی افراد تعیین می شد. ابریشم وقتی بازی را برای ما توضیح داد گفت باید می دید دیروز آلاله (خواهر بزرگترش که متخصصه) چقدر خنگ بازی در آورده بود. ابریشم که خودش لیسانس داره همیشه می خواد یک جوری نشون بده که آی کیوی او از دو تا خواهر بزرگترش که هر دو متخصص هستند بیشتره.

خلاصه بازی شروع شد. هرکس انتخاب می شد می رفت پشت ساختمون باغ تا ما یک قانون بین خودمون تعیین کنیم و بعد اون فرد بیاد و با پرسیدن یک سری سؤال از تک تک اعضای بازی بفهمه قانون بازی چیه. در این میان فرد اگر سوتی می داد باعث خنده می شد. از طرفی خود قانون هم گاهی باعث می شد جوابهائی که افراد به سؤالات فرد می دادند خنده دار بشه. اما هیجان انگیزترین و خنده دارترین قسمت بازی همون خنگ بازی درآوردن و سوتی دادنهای سؤال کننده بود.

شوهر ابریشم نفر اول بود. سؤالات را پرسید و به قانون پی برد. او را زیاد جدی نگرفتیم چون بیشتر به او به چشم کسی نگاه می کردیم که مفهوم بازی را برای ما روشن ساخت.

نفر دوم شوهر خواهرم بود. قوانین را ابریشم تعیین می کرد. دلش می خواست قانونی تعیین کنه که طرف نتونه بگه تا بهش بگه آی کیوت پائینه. برای شوهر خواهرم قانون خیلی سختی گذاشت. خدائیش از همه قوانین سخت تر بود.  اما بالاخره او هم با دو سه دور سؤال پرسیدن به قانون پی برد. همینکه به قانون اشاره کرد ابریشم سعی کرد او را گمراه کنه. من پریدم وسط حرفش و گفتم دیگه نامردی نکن. چرا گمراهش می کنی. آخر سر هم وقتی قانون را گفت ابریشم که ضایع شده بود گفت تو که نگفتی قانون چیه. باید همون جمله ای را می گفتی که من در نظر داشتم. من و خواهرم گفتیم نه دیگه درست گفت. حالا یه جور دیگری عنوانش کرد، اما معنی جمله اش دقیقاً خود قانون را می رسونه.

نفر بعدی پسردائی دامادمون بود. او در جمع ما به سادگی شهرت داشت. قانون او را دامادمون تعیین کرد. یک قانونی که در اصل معنی آن این می شد که قانونی تعیین نکرده ایم. پسردائی آمد و بعد از چند سؤال به قانون پی برد. بعد هم گفت یعنی شما فکر کردید من اینقدر خنگم؟

می دونید جالبی این بازی از نظر من چی بود؟ باید رفتارهای آدمهائی که همیشه ادعا می کردند آی کیوی بالائی دارند و رفتارهای آدمهائی که در جمع به داشتن آی کیوی پائین معروف بودند را می دیدید. در اصل این افراد ساده همیشه از جانب اون افراد پرادعا مورد تمسخر قرار می گرفتند وگرنه حداقل ما خودمون همینطوری نمی تونسیم تعیین کنیم آی کیوی کی بالاست و آی کیوی کی پائینه.

نوبت به پدر من رسید. او یکی از افرادیست که ادعاش به سقف آسمون می رسه. دیدید آدمها وقتی خیلی ادعاشون می شه و به یک چیزی مغرور می شن چقدر نگران از دست دادنش هستند. پدر من هم در آن لحظه دقیقاً همین حال را داشت. داشت از شدت استرس سکته می کرد. حالا واسه چی؟ واسه یک بازی. می ترسید قانون را نتونه بفهمه و میزان آی کیوش زیر سؤال بره. به هیچ عنوان نمی رفت پشت ساختمون و همینطور ایستاده بود کنار دیوار و سعی می کرد از اون فاصله تقلب کنه و بفهمه قانونی که ما تعیین کردیم چیه. بالاخره آمد و با کلی اضطراب و استرس سؤالات را پرسید و به قانون پی برد. شوهر ابریشم و داماد ما هم به قانون پی بردند، اما هیچکدام برای یک بازی و رسیدن به جواب اینقدر اسرس نداشتند، چون آنها ارزش شخصیتی خودشان را وابسته به میزان آی کیو، آنهم در یک بازی و از نظر دیگران، نمی دیدند.

نفر بعدی که یکی از دوستانمون بود هم کلی هول کرده بود. البته کمی به او حق می دهم چون تا نوبت به او رسید به او گفتند از هرکس حق داری فقط یک سؤال بپرسی. بیچاره اینقدر هول کرده بود که به کل همه را قاطی کرد. حتی جوابهای درستی که به دست آورده بود را هم فراموش کرد. سرانجام بهش گفتیم تو هم مثل همه از هر کس چندتا سؤال بپرس و البته او آخر سر قانون بازی را از نحوه چیدمان افراد کشف کرد و نه از روی سؤالاتی که پرسیده بود.

سرانجام نوبت به من رسید. من هم مثل پسردائی دامادمون همیشه از جانب ابریشم مورد تمسخر قرار می گرفتم و ابریشم همیشه به من می گفت احمق و خر. البته پسردائی دامادمون از جانب خود دامادمون ملقب به انواع صفات مکرمه می شد. خلاصه من هم مثل پسردائی داماد با کلی غرولند که نمی تونم قانون را پیدا کنم رفتم پشت ساختمون. پس از گذشت مدتی نسبتاً طولانی بالاخره من را صدا زدند.

 

و من رفتم و پوز همه را زدم زمین.

رفتم و رکورد شکستم.

کاری کردم کارستون.

چطوری؟

اینطوری:

 

به محض اینکه وارد شدم اول، سر تخمه کمی سرشون غر زدم و گفتم چرا درست الان که من باید سؤال بپرسم تخمه ها را آوردید. بالاخره با ریخته شدن یک مشت تخمه هندونه کف دستم راضی شدم سؤالات خودم را بپرسم. از نفر اول 2-3 تا سؤال پرسیده و هویت او را کشف کردم. از نفر دوم هم همینطور. یکدفعه برگشتم گفتم بگم قانون چیه؟ ابریشم هاج و واج نگاهم کرد و گفت: بگو. من هم قانون را گفتم. همه یکدفعه وا رفتند. من دومین نفری بودم که بدون اینکه از تمامی اعضا سؤال بپرسم قانون را کشف کردم. نفر اول همون پسردائی ساده بود. اما من رکورد شکستم چون فقط از دو نفر سؤال پرسیدم. هیچ سوتی ای هم ندادم. بیچاره ها اصلا هیچ سوژه ای واسه خنده پیدا نکردند. ابریشم با قیافه ای آویزون گفت پس تو که گفتی نمی تونی قانون را پیدا کنی؟ خلاصه کلی ضدحال بهشون زدم به طوریکه دیگه بازی را ادامه ندادند. اعتراض کرده و گفتم ولی ابریشم تو و خواهرهای من که هنوز بازی نکردید. ابریشم گفت نه دیگه بسه حالا بریم خر بازی کنیم. خوب البته مسلماً ابریشم حاضر نمی شد در بازی شرکت کنه چون عمراً نمی تونست رکورد من را بزنه. توی بازی ای که من مورد تمسخر قرار نگرفته بودم و اینقدر سریع قانون را پیدا کرده بودم اگر او سوتی می داد یا زمان پرسش کردنش از من طولانی تر می شد از نظر خودش حسابی ضایع می شد. تازه شورع کردند سر این بحث کردن که قانون من آسون بوده. شوهر ابریشم گفت ولی خودش هم خوب سؤال کرد. من که ادعائی ای بر بالا بودن آی کیوی خودم ندارم. از طرفی معتقدم بالاترین آی کیو را شوهر خواهرم داره چون قانون او واقعاً سخت بود.

 

اما از خودم خوشم اومد که زدم تو حال همشون با اون همه ادعاشون.

 





تغییر

31 03 2009

 

از این پس شیوه نگارش من کمی تغییر خواهد کرد. از وقتی وبلاگ قبلی من فیلتر شد من مجبور شدم به خود سانسوری بپردازم. خوب دو راه بیشتر نداشتم. یا به ازای هر پست یک وبلاگ بزنم و هی سانسور بشم و بی خودی وبلاگهای یک پستی یا چند پستی راه بیاندازم یا اینکه خودسانسوری کنم و حداقل 30-40 تا پست توی یک وبلاگ بگذارم.

الان هم باز مجبورم خودسانسوری بکنم. اما اینبار موضوع فراتر از بحث فیلترینگ است. اینبار طبق قانون جرایم رایانه ای اگر پست من ناجور باشد احتمالاً آخرین پست من خواهد بود.

نمی دونم اصلاً بعد از این خواهم نوشت. نمی دونم چی بنویسم. نمی دونم چطور بنویسم که موضوع ممنوعه نباشد چون اگر یکنفر بخواهد گیر بدهد هر موضوعی را می تواند به یک موضوع ممنوعه تبدیل کند.

اما می دونم در پست بعدی چی بگذارم. در قوانین ناجا نوشته شده نوشتن درباره همجنسگرائی ممنوع است. من فقط تصمیم دارم توی پست بعدی مطلبی از یک کتاب چاپ داخل کشور و زیر نظر همین نظام را بگذارم. می خواهم فقط نشان بدهم که درباره همجنسگرائی می شود نوشت تا آنجائیکه موضوع مربوط به علم باشد و به قول معروف نمایشی و تبلیغاتی نباشد.

خوب هرکسی ممکنه هرفکری راجع به من بکنه و هر برچسبی بخواهد به من بزنه. شما آزادید و مختار. من هم مثل همیشه می گویم همونی که می گید من هستم.

 

تذکر:

لطفاً لینک عکس و فیلم و هر چیز دیگری که سؤال برانگیز باشد در وبلاگ من نگذارید. من لینکها را چک کرده و در صورت تشخیص نامناسب بودن از نظر قانون ناجا کامنت شما را حذف می کنم.

 

تبصره:

اگر از این به بعد حالتون از این وبلاگ به هم می خوره دو راه دارید. اول اینکه زود پشتتون را به این وبلاگ کرده و فرار کنید. و دوم اینکه اگر خیلی دیدید حالتون بده می تونید همینجا بالا بیارید.

 








دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.