خوب سیزده به در خوش گذشت؟ سبزه هاتون را گره زدید؟ ماجرائی که تصمیم دارم تعریف کنم مربوط می شه به سیزده به در.
خانواده ما به همراه مادربزرگم، ابریشم، شوهر، بچه اش و دو تا پسر دیگه از دوستان و فامیل، همگی با هم رفتیم باغ مشترک پدربزرگم و برادرش.
بعد از ظهر ابریشم طبق معمول همیشه طرح یک بازی را ریخت تا دور هم خوش بگذرونیم و بخندیم.
توی این بازی درصد آی کیوی افراد تعیین می شد. ابریشم وقتی بازی را برای ما توضیح داد گفت باید می دید دیروز آلاله (خواهر بزرگترش که متخصصه) چقدر خنگ بازی در آورده بود. ابریشم که خودش لیسانس داره همیشه می خواد یک جوری نشون بده که آی کیوی او از دو تا خواهر بزرگترش که هر دو متخصص هستند بیشتره.
خلاصه بازی شروع شد. هرکس انتخاب می شد می رفت پشت ساختمون باغ تا ما یک قانون بین خودمون تعیین کنیم و بعد اون فرد بیاد و با پرسیدن یک سری سؤال از تک تک اعضای بازی بفهمه قانون بازی چیه. در این میان فرد اگر سوتی می داد باعث خنده می شد. از طرفی خود قانون هم گاهی باعث می شد جوابهائی که افراد به سؤالات فرد می دادند خنده دار بشه. اما هیجان انگیزترین و خنده دارترین قسمت بازی همون خنگ بازی درآوردن و سوتی دادنهای سؤال کننده بود.
شوهر ابریشم نفر اول بود. سؤالات را پرسید و به قانون پی برد. او را زیاد جدی نگرفتیم چون بیشتر به او به چشم کسی نگاه می کردیم که مفهوم بازی را برای ما روشن ساخت.
نفر دوم شوهر خواهرم بود. قوانین را ابریشم تعیین می کرد. دلش می خواست قانونی تعیین کنه که طرف نتونه بگه تا بهش بگه آی کیوت پائینه. برای شوهر خواهرم قانون خیلی سختی گذاشت. خدائیش از همه قوانین سخت تر بود. اما بالاخره او هم با دو سه دور سؤال پرسیدن به قانون پی برد. همینکه به قانون اشاره کرد ابریشم سعی کرد او را گمراه کنه. من پریدم وسط حرفش و گفتم دیگه نامردی نکن. چرا گمراهش می کنی. آخر سر هم وقتی قانون را گفت ابریشم که ضایع شده بود گفت تو که نگفتی قانون چیه. باید همون جمله ای را می گفتی که من در نظر داشتم. من و خواهرم گفتیم نه دیگه درست گفت. حالا یه جور دیگری عنوانش کرد، اما معنی جمله اش دقیقاً خود قانون را می رسونه.
نفر بعدی پسردائی دامادمون بود. او در جمع ما به سادگی شهرت داشت. قانون او را دامادمون تعیین کرد. یک قانونی که در اصل معنی آن این می شد که قانونی تعیین نکرده ایم. پسردائی آمد و بعد از چند سؤال به قانون پی برد. بعد هم گفت یعنی شما فکر کردید من اینقدر خنگم؟
می دونید جالبی این بازی از نظر من چی بود؟ باید رفتارهای آدمهائی که همیشه ادعا می کردند آی کیوی بالائی دارند و رفتارهای آدمهائی که در جمع به داشتن آی کیوی پائین معروف بودند را می دیدید. در اصل این افراد ساده همیشه از جانب اون افراد پرادعا مورد تمسخر قرار می گرفتند وگرنه حداقل ما خودمون همینطوری نمی تونسیم تعیین کنیم آی کیوی کی بالاست و آی کیوی کی پائینه.
نوبت به پدر من رسید. او یکی از افرادیست که ادعاش به سقف آسمون می رسه. دیدید آدمها وقتی خیلی ادعاشون می شه و به یک چیزی مغرور می شن چقدر نگران از دست دادنش هستند. پدر من هم در آن لحظه دقیقاً همین حال را داشت. داشت از شدت استرس سکته می کرد. حالا واسه چی؟ واسه یک بازی. می ترسید قانون را نتونه بفهمه و میزان آی کیوش زیر سؤال بره. به هیچ عنوان نمی رفت پشت ساختمون و همینطور ایستاده بود کنار دیوار و سعی می کرد از اون فاصله تقلب کنه و بفهمه قانونی که ما تعیین کردیم چیه. بالاخره آمد و با کلی اضطراب و استرس سؤالات را پرسید و به قانون پی برد. شوهر ابریشم و داماد ما هم به قانون پی بردند، اما هیچکدام برای یک بازی و رسیدن به جواب اینقدر اسرس نداشتند، چون آنها ارزش شخصیتی خودشان را وابسته به میزان آی کیو، آنهم در یک بازی و از نظر دیگران، نمی دیدند.
نفر بعدی که یکی از دوستانمون بود هم کلی هول کرده بود. البته کمی به او حق می دهم چون تا نوبت به او رسید به او گفتند از هرکس حق داری فقط یک سؤال بپرسی. بیچاره اینقدر هول کرده بود که به کل همه را قاطی کرد. حتی جوابهای درستی که به دست آورده بود را هم فراموش کرد. سرانجام بهش گفتیم تو هم مثل همه از هر کس چندتا سؤال بپرس و البته او آخر سر قانون بازی را از نحوه چیدمان افراد کشف کرد و نه از روی سؤالاتی که پرسیده بود.
سرانجام نوبت به من رسید. من هم مثل پسردائی دامادمون همیشه از جانب ابریشم مورد تمسخر قرار می گرفتم و ابریشم همیشه به من می گفت احمق و خر. البته پسردائی دامادمون از جانب خود دامادمون ملقب به انواع صفات مکرمه می شد. خلاصه من هم مثل پسردائی داماد با کلی غرولند که نمی تونم قانون را پیدا کنم رفتم پشت ساختمون. پس از گذشت مدتی نسبتاً طولانی بالاخره من را صدا زدند.
و من رفتم و پوز همه را زدم زمین.
رفتم و رکورد شکستم.
کاری کردم کارستون.
چطوری؟
اینطوری:
به محض اینکه وارد شدم اول، سر تخمه کمی سرشون غر زدم و گفتم چرا درست الان که من باید سؤال بپرسم تخمه ها را آوردید. بالاخره با ریخته شدن یک مشت تخمه هندونه کف دستم راضی شدم سؤالات خودم را بپرسم. از نفر اول 2-3 تا سؤال پرسیده و هویت او را کشف کردم. از نفر دوم هم همینطور. یکدفعه برگشتم گفتم بگم قانون چیه؟ ابریشم هاج و واج نگاهم کرد و گفت: بگو. من هم قانون را گفتم. همه یکدفعه وا رفتند. من دومین نفری بودم که بدون اینکه از تمامی اعضا سؤال بپرسم قانون را کشف کردم. نفر اول همون پسردائی ساده بود. اما من رکورد شکستم چون فقط از دو نفر سؤال پرسیدم. هیچ سوتی ای هم ندادم. بیچاره ها اصلا هیچ سوژه ای واسه خنده پیدا نکردند. ابریشم با قیافه ای آویزون گفت پس تو که گفتی نمی تونی قانون را پیدا کنی؟ خلاصه کلی ضدحال بهشون زدم به طوریکه دیگه بازی را ادامه ندادند. اعتراض کرده و گفتم ولی ابریشم تو و خواهرهای من که هنوز بازی نکردید. ابریشم گفت نه دیگه بسه حالا بریم خر بازی کنیم. خوب البته مسلماً ابریشم حاضر نمی شد در بازی شرکت کنه چون عمراً نمی تونست رکورد من را بزنه. توی بازی ای که من مورد تمسخر قرار نگرفته بودم و اینقدر سریع قانون را پیدا کرده بودم اگر او سوتی می داد یا زمان پرسش کردنش از من طولانی تر می شد از نظر خودش حسابی ضایع می شد. تازه شورع کردند سر این بحث کردن که قانون من آسون بوده. شوهر ابریشم گفت ولی خودش هم خوب سؤال کرد. من که ادعائی ای بر بالا بودن آی کیوی خودم ندارم. از طرفی معتقدم بالاترین آی کیو را شوهر خواهرم داره چون قانون او واقعاً سخت بود.
اما از خودم خوشم اومد که زدم تو حال همشون با اون همه ادعاشون.