اتفـــاقـــات
صحنه اول:
ساعت 4.5 با یک نفر قرار ملاقات داشتم و مجبور شدم دو ساعت زودتر بروم باشگاه. مسئول ثبت نام، که بالاخره نفهمیدم مدیر باشگاه است یا منشی باشگاه، سرش را انداخته بود پایین و جوابم را می داد. هیچ وقت به صورتم نگاه نمی کرد. اما آن روز کاری کرد که هنوز از یادآوریش تنم می لرزه.
به نگاه نکردنهایش عادت داشتم. با خودم فکر می کردم او هم مثل خیلیها وقتی می دونه طرف ازش خوشش میاد سرش را می اندازه زیر و خودش را مخفی می کنه. البته این احساس خوش آمدن من در گذشته بیشتر بود، بعدها ماجرای ستایش پیش آمد و من هم از این باشگاه رفته بودم و الان چند ماهی است که باز برگشته ام و البته احساس خاصی نسبت بهش ندارم. فقط از زبان خودم شنیده که گفته ام ازش خوشم می آید.
لباس پوشیدم و نشستم روی نیمکت. از رو به رویم رد شد. سرم را انداختم زیر. رفت طرف دستگاههای بدنسازی و باز برگشت. گفت چطوری کسری؟
نگاهی بهش انداختم. از گوشه چشم نگاه معنی داری به من انداخت و رد شد. گفتم امروز خوب نیستم. (آخه پریود بودم.)
زمان گذشت، همینطور می رفت و می آمد. من هم همینطور می لرزیدم. مدیر باشگاه داشت به بچه های اروبیک تمرین می داد و او از فرصت استفاده کرده بود و همینطور از جلوی من رد می شد و منتظر بود من چیزی بگم. من فقط دلهره پیدا کرده بودم و می لرزیدم.
باز از جلوی من عبور کرد و رفت سمت اتاق ثبت نام. مدیر باشگاه از دریچه بین اتاق ثبت نام و محوطه کلاس او را صدا زد و گفت چرا اینقدر با خودت جنگ داری؟ جواب داد: چیزی نیست. از فرصت استفاده کردم و رفتم آب بخورم که مدیر باشگاه از دریچه نگاهی به من انداخت و فهمید موضوع از چه قراره.
بچه های اروبیک سانس بعد از راه رسیدند و من سرگم گفتگو با آنها شدم. اما او باز آمد و رد شد. نیم نگاهی به او انداختم. یادم به جلسه قبل افتاده بود که مربی جدیدی موقتاً به جای مربی ما آمده بود و با من و روحیاتم آشنا نبود. مسئول ثبت نام آمد تا صدای موسیقی را بلند کند و من نگاهش می کردم که مربی جدید بهم تذکر داد و گفت حواست کجاست. اگر این دسته گلها را آب نمی دادم اینقدر هوائی نمی شد.
بچه های اروبیک تعطیل شدند و جای خود را به بچه های سانس بعد دادند. سالن خلوت شد. دیگه تحمل نداشتم باز رفت و آمدهای او را ببینم. رفتم روی نیمکت جلوی در نشستم و منتظر شدم تا دوستم از راه برسه. همون دوستی که با هم از باشگاه قبلی به این یکی آمده ایم. بهش خبر داده بودم که امروز مجبورم زود برم باشگاه و خوشبختانه چند دقیقه بیشتر جلوی در ننشسته بودم که وارد شد. با دیدنش آرامش عجیبی بهم دست داد. همدیگر را بغل کردیم. انگار فرشته نجات من بود. بهش گفتم بگذار ماچت کنم و بعد دوتا ماچ آبدار از دو طرف صورتش برداشتم. وای چقدر چسبید بهم. زیر لب بهم گفت: مدیر باشگاه نگاهمون کرد. توی دلم گفتم و منشی باشگاه چی؟
توی باشگاه نرمش نکردم و نشسته بودم با مربی گرم گفتگو بودم که مسئول ثبت نام یا همان خانم منشی باز وارد شد.
وقتی برگشتم خونه باز استرس داشتم. نشستم فکر کردم. مربی ام بهم گفت که مسئول ثبت نام 42 سالشه. یعنی 12 سال از من بزرگتره. هرچقدر بهش فکر می کنم می بینم اصلاً نمی تونم با کسی که اینهمه از من بزرگتره ارتباط عاشقانه داشته باشم. هم از نظر چهره بزرگتر نشون می ده و هم از نظر اندام خیلی از من درشت تره. دائم با خودم کلنجار می رم که چه اشکالی داره، اما وقتی باز چهره اش را مجسم می کنم می بینم اصلا نمی تونم نسبت بهش احساس خاصی داشته باشم.
با خودم دارم فکر می کنم من هم چه آدم بدشانسی هستم. حالا هم که یک خانم لز*بین مجرد پیدا شده که به من تمایل داره من نمی تونم نسبت بهش تمایلی داشته باشم.
یادم به حرفهای مربیم افتاد. برگشت به من گفت می خوام راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم. کی را تو دنیا بیشتر از هرکسی دوست داری تا به اون قـَسـَمت بدم که به کسی نگی. فکر کنم می خواست از زیر زبونم بکشه ببینه آیا کسی هست یا آیا اسم این منشی را می گم یا نه، منهم صادقانه بهش گفتم هیچ کس را اونطوری دوست ندارم که بخواهم به خاطرش قسم بخورم. (البته منظورم معشوقه بود). مربیم هم مجبور شد بدون اینکه قسمم بده راجع به اون مسئله با من حرف بزنه. ها ها ها ها ها.
این مربی من هم خیلی خوشگله. یک سری از دخترهای خوشگل هستند که اسمشون را می گذارم آناناس و اگر ریزه باشند اسمشون را می گذارم گیلاس. این مربی خوشگل و خوش تیپ من با اینکه قد بلنده اما من اسمش را گذاشته ام گیلاس. یک روز بهش گفتم می دونم ازدواج کردی. ناراحت شد، انگار دلش نمی خواست من بفهمم شوهر داره. شاید فکر می کرده اینطوری دیگه نمی تونه نظر من را به خودش جلب کنه. البته نه برای دوستی، همینطوری. این تمایل به جلب نظر دیگران که توی بسیاری از انسانها وجود داره.
و اما این دوست خودم که با هم از باشگاه قبلی اومدیم به این یکی؛ هیچ وقت هیچ احساس عاشقانه ای نسبت بهش نداشتم. اما از همون موقع که توی باشگاه قبلی بودیم یکشب یک خوابی در موردش دیدم که از آن موقع فهمیدم نسبت بهش تمایلاتی به طور ناخودآگاهانه دارم. حیف که اصلاً توی این فازهای همجنسگرائی نیست وگرنه دوستهای خوبی برای هم می شدیم. منظورم پارتنرهای خوبیه. گاهی خواب می بینم می گه از ارتباط با همجنس لذت برده و دوست داره باز با همجنس خودش ارتباطی داشته باشه. اما وقتی از خواب بیدار می شم می دونم که اون فقط یک خواب بوده. هرچند خواهرش کاملا شبیه لز*بین هاست و خودش هم دلش می خواد مثل مردها عضلانی باشه، اما اصلا تو فاز ارتباط با همجنس نیست و به فکر ازدواجه. آی از دست این روزگار.
صحنه دوم:
با خودم کمی فکر کردم. انگار می خواستم به زور خودم را تحریک کنم تا با مسئول ثبت نام دوست بشم. نشستم کمی برای خودم نقشه کشیدم که چطور باهاش برخورد کنم و چی بگم که یک کمی بیشتر بهش چراغ سبز نشون بدم.
وارد باشگاه شدم. به مسئول ثبت نام سلام کردم و ازش پرسیدم که آیا ساعت کلاس ما قراره تغییر کنه؟ (البته الکی سؤال نکردم، انگار یک احساسی به من می گفت یک چیزی قراره تغییر کنه). یکدفعه دیدم گفت حالا برو بعداً مدیر باشگاه باهاتون راجع بهش صحبت می کنه. تعجب کردم. انگار جدی جدی یک خبرهائی بود. به طرف دوستم رفتم. مدتی گذشت و بچه ها همه جمع شدند. یکدفعه خبر دادند که کلاس دیگه تشکیل نمی شه و ما دیگه توی این باشگاه نمی تونیم بریم کلاس کاراته. داشتم فکر می کردم یعنی همه چیز تمام شد؟! پس مسئول ثبت نام می دونسته که من به زودی دیگه به اون باشگاه نمی رم! با خودم فکر کردم آیا آن روز می خواسته از فرصت استفاده کنه و نهایت تلاشش را برای برقراری ارتباط کرده؟! دیگه مطمئن شدم فکر دوستی با او غلطه. وقتی مدیر باشگاه ما را از باشگاهش بیرون می کنه و چشم دیدن ما را نداره من چطور می تونم به منشی او اعتماد کنم. یک جورائی احساس می کنم به این توجه من به منشی هم حسادت می کرد.
شب دلم گرفته بود. داشتم فکر می کردم حالا از کجا باشگاهی پیدا کنم که هم نزدیک باشه، هم خوب باشه و هم ساعت کلاسش 7 شب به بعد باشه. احساس می کردم واقعاً اگر نروم باشگاه می میرم. باشگاه انگار برای من حکم یک لز*بین کلاب در یک کشور اروپائی را داره. جائی که دخترهای بی حجاب اونجا هستند و حضور در میان جمع آنها به من آرامش می ده. احساس می کردم زندگی با من سر لج داره. به وضوح می دیدم که چقدر به باشگاه وابسته ام. با اینکه وزشکار فعالی نیستم و تمرین نمی کنم ولی واقعاً از حضور سر کلاس کاراته و نرمش کردن و ورزش رزمی انجام دادن لذت می برم. (البته نه هر ورزش رزمی ای. من کاراته و شمشیربازی را خیلی دوست دارم). داشتم با خودم فکر می کردم اگر من مجبور شوم بروم یک باشگاه دیگه و دوستم یک جای دیگه چی می شه؟ برای دوستم که با هم از باشگاه قبلی به این یکی آمده بودیم اس ام اس زدم که من دلم می خواهد با هم برویم به یک باشگاه دیگه. احساس می کنم این احساس دوست داشتن من نسبت به او یک احساس پنهانیه که خودش را نشون نمی ده اما هرازگاهی سرک می کشه و به من نشون می ده که انگار یک احساساتی نسبت بهش دارم. جواب داد من هم دلم می خواهد با تو توی یک باشگاه باشم. از خواندن جوابش لبخندی بر لبان من نشست.
صحنه سوم:
خیره به تلویزیون داشتم به برنامه دکتر هولاکوئی گوش می دادم که دیدم یک شماره ناشناس افتاد روی موبایلم. گفتم این دیگه کیه این وقت شب؟ مونده بودم جواب بدهم یا نه. خوشبختانه جواب دادم و ناگهان متوجه شدم مربی کاراته ام است که با من تماس گرفته. همون گیلاس خوشگل و خوش تیپ. کلی خوشحال شدم. بهم گفت نگران نباش من دنبال یک جا هستم که کلاسها را دوباره تشکیل بدهم. گفتم تو را به خدا یک ساعتی تشکیل بده که من هم بتونم بیام. گفت سعی می کنم یک ساعتی کلاس را بگذارم که همه بتونن بیان. آخر سر هم اگر نشد به یک مربی خوب معرفیتون می کنم. گفتم امیدوارم مجبور نشیم بریم پیش یک مربی دیگه.
برای دوستم اس ام اس فرستادم و خبر را بهش دادم. جوابی نداد. باز نگران شدم. نفهمیدم آیا خوشحال شده یا نه. با خودم فکر کردم نکنه اون بره یک جای دیگه و ما از هم جدا بشیم؟! احساس کردم یک جورائی بهش وابسته هستم. من نمی دونم زنهای دیگر همجنسگرا چطوری اند. اما من با وجود اینکه محدودیت زیاد دارم، اما همینکه یک دختر در کنارم باشه و با من دوست باشه به من آرامش می ده. همین حضور یک دختر برای من کافیه، حتی اگر پای عشق بازی در میون نباشه. هرچند منکر این نمی شوم که عشق بازی با یک دختر را خیلی دوست دارم و ترجیح می دهم چنین اتفاقی برای من بیافتد. اما ظاهراً هر اتفاقی برای من می افتد به جز این یکی. ها ها ها ها ها.
دیشب خواب عشق بازی با یک دختر در یک جای خیلی قشنگ را دیدم. بعداً براتون تعریف می کنم چی شد. پس تا بعد.