امان از این روزگار

29 09 2008

 

همینطور که لب رودخونه قدم می زدم داشتم توی رؤیاهای خودم با یکی از دوستهای گی ام حرف می زدم. باهاش درد دل می کردم. بهش می گفتم ای کاش ما دو تا دگرجنسگرا بودیم. اگر ما دگرجنسگرا بودیم تو الان زن گرفته بودی و من شوهر کرده بودم. (او را که مطمئنم ازدواج کرده بود اما راستش در مورد خودم باز هم شک دارم. ها ها ها ها ها).

داشتم فکر می کردم هردوی ما ازدواج را دوست داریم. حالا نه ازدواج به مفهوم عقد، اما زندگی با یک نفر در زیر یک سقف را دوست داریم؛ ولی مجبوریم به دیگران بگوئیم ازدواج را دوست نداریم. اگر بگوئیم ازدواج را دوست داریم جوابی در برابر این پرسش که چرا ازدواج نمی کنید نداریم که بدهیم. چقدر بده آدم ازدواج را دوست داشته باشه و مجبور بشه دائم بگه من ازدواج را دوست ندارم.

داشتم در خیال خودم به دوست گی ام می گفتم اگر ما ایران نبودیم می تونستیم با همجنس خودمون زیر یک سقف زندگی کنیم. نگاهی به مناظر زیبای رودخونه و اطراف رودخونه انداختم و با خودم گفتم چرا من نباید با همجنس خودم توی همین اصفهان زیر یک سقف زندگی کنم؟

دلم گرفته بود و افسرده بودم. خواستم برایش اس ام اس بفرستم که دلم گرفته اما منصرف شدم. گفتم او چه گناهی کرده که دائم باید خواننده آه و ناله های من باشد.

خسته از راه رسیدم خونه. مدتیه که زندگی چند نفری توی فامیل ما از هم پاشیده. از پیر و جوون یا طلاق گرفته اند، یا درحال طلاق گرفتن اند و یا طرف را به زور دارو در کنار خود نگه داشته اند. کسی خونه نبود. اگر هم بود پشت تلفن در حال رد و بدل کردن اطلاعات مربوط به طلاق فلان فرد فامیل که جدیدا سر زنش هوو آورده بود.

به زحمت دکمه های مانتو ام را درآوردم که دیدم مامانم به همراه دخترعمه ام وارد شدند و هردو غمگینند. دخترعمه ام داشت می گفت زبون بسته. فهمیدم باز یک اتفاق جدید افتاده. چندبار سؤال کردم تا بالاخره جوابم را دادند. شوهر یکی از دخترهای جوون فامیلمون توی آمریکا، زمانیکه درست یکماه از عروسیشون می گذشت از دنیا رفته بود (البته شش سال پارتنر هم بودند و طرف هم آمریکائی بود). متعجب بر جای ماندم. تمام آرزوهایی که تا ساعتی پیش در سر می پروراندم رنگ باختند. ازدواج و زندگی در غرب و آرامش و خوشی. هرچند من با یک نمونه آنرا به کلیت ربط نمی دهم اما احساس کردم این اتفاق با من سخن گفته. انگار دیگه جرأت نداشتم ناشکری کنم. ای بابا، دیگه سخت تر شد. حالا دیگه ناشکری هم نمی تونیم بکنیم. دلمون به همین یک کم غرولند و آه و ناله خوش بود، اینم ازمون گرفتن. دیگه غر هم نمی تونیم بزنیم. امان از این روزگار.

 





Snapshot 11

26 09 2008

 

اتفـــاقـــات

 

صحنه اول:

ساعت 4.5 با یک نفر قرار ملاقات داشتم و مجبور شدم دو ساعت زودتر بروم باشگاه. مسئول ثبت نام، که بالاخره نفهمیدم مدیر باشگاه است یا منشی باشگاه، سرش را انداخته بود پایین و جوابم را می داد. هیچ وقت به صورتم نگاه نمی کرد. اما آن روز کاری کرد که هنوز از یادآوریش تنم می لرزه.

به نگاه نکردنهایش عادت داشتم. با خودم فکر می کردم او هم مثل خیلیها وقتی می دونه طرف ازش خوشش میاد سرش را می اندازه زیر و خودش را مخفی می کنه. البته این احساس خوش آمدن من در گذشته بیشتر بود، بعدها ماجرای ستایش پیش آمد و من هم از این باشگاه رفته بودم و الان چند ماهی است که باز برگشته ام و البته احساس خاصی نسبت بهش ندارم. فقط از زبان خودم شنیده که گفته ام ازش خوشم می آید.

لباس پوشیدم و نشستم روی نیمکت. از رو به رویم رد شد. سرم را انداختم زیر. رفت طرف دستگاههای بدنسازی و باز برگشت. گفت چطوری کسری؟

نگاهی بهش انداختم. از گوشه چشم نگاه معنی داری به من انداخت و رد شد. گفتم امروز خوب نیستم. (آخه پریود بودم.)

زمان گذشت، همینطور می رفت و می آمد. من هم همینطور می لرزیدم. مدیر باشگاه داشت به بچه های اروبیک تمرین می داد و او از فرصت استفاده کرده بود و همینطور از جلوی من رد می شد و منتظر بود من چیزی بگم. من فقط دلهره پیدا کرده بودم و می لرزیدم.

باز از جلوی من عبور کرد و رفت سمت اتاق ثبت نام. مدیر باشگاه از دریچه بین اتاق ثبت نام و محوطه کلاس او را صدا زد و گفت چرا اینقدر با خودت جنگ داری؟ جواب داد: چیزی نیست. از فرصت استفاده کردم و رفتم آب بخورم که مدیر باشگاه از دریچه نگاهی به من انداخت و فهمید موضوع از چه قراره.

بچه های اروبیک سانس بعد از راه رسیدند و من سرگم گفتگو با آنها شدم. اما او باز آمد و رد شد. نیم نگاهی به او انداختم. یادم به جلسه قبل افتاده بود که مربی جدیدی موقتاً به جای مربی ما آمده بود و با من و روحیاتم آشنا نبود. مسئول ثبت نام آمد تا صدای موسیقی را بلند کند و من نگاهش می کردم که مربی جدید بهم تذکر داد و گفت حواست کجاست. اگر این دسته گلها را آب نمی دادم اینقدر هوائی نمی شد.

بچه های اروبیک تعطیل شدند و جای خود را به بچه های سانس بعد دادند. سالن خلوت شد. دیگه تحمل نداشتم باز رفت و آمدهای او را ببینم. رفتم روی نیمکت جلوی در نشستم و منتظر شدم تا دوستم از راه برسه. همون دوستی که با هم از باشگاه قبلی به این یکی آمده ایم. بهش خبر داده بودم که امروز مجبورم زود برم باشگاه و خوشبختانه چند دقیقه بیشتر جلوی در ننشسته بودم که وارد شد. با دیدنش آرامش عجیبی بهم دست داد. همدیگر را بغل کردیم. انگار فرشته نجات من بود. بهش گفتم بگذار ماچت کنم و بعد دوتا ماچ آبدار از دو طرف صورتش برداشتم. وای چقدر چسبید بهم. زیر لب بهم گفت: مدیر باشگاه نگاهمون کرد. توی دلم گفتم و منشی باشگاه چی؟

توی باشگاه نرمش نکردم و نشسته بودم با مربی گرم گفتگو بودم که مسئول ثبت نام یا همان خانم منشی باز وارد شد.

وقتی برگشتم خونه باز استرس داشتم. نشستم فکر کردم. مربی ام بهم گفت که مسئول ثبت نام 42 سالشه. یعنی 12 سال از من بزرگتره. هرچقدر بهش فکر می کنم می بینم اصلاً نمی تونم با کسی که اینهمه از من بزرگتره ارتباط عاشقانه داشته باشم. هم از نظر چهره بزرگتر نشون می ده و هم از نظر اندام خیلی از من درشت تره. دائم با خودم کلنجار می رم که چه اشکالی داره، اما وقتی باز چهره اش را مجسم می کنم می بینم اصلا نمی تونم نسبت بهش احساس خاصی داشته باشم.

با خودم دارم فکر می کنم من هم چه آدم بدشانسی هستم. حالا هم که یک خانم لز*بین مجرد پیدا شده که به من تمایل داره من نمی تونم نسبت بهش تمایلی داشته باشم.

یادم به حرفهای مربیم افتاد. برگشت به من گفت می خوام راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم. کی را تو دنیا بیشتر از هرکسی دوست داری تا به اون قـَسـَمت بدم که به کسی نگی. فکر کنم می خواست از زیر زبونم بکشه ببینه آیا کسی هست یا آیا اسم این منشی را می گم یا نه، منهم صادقانه بهش گفتم هیچ کس را اونطوری دوست ندارم که بخواهم به خاطرش قسم بخورم. (البته منظورم معشوقه بود). مربیم هم مجبور شد بدون اینکه قسمم بده راجع به اون مسئله با من حرف بزنه. ها ها ها ها ها.

این مربی من هم خیلی خوشگله. یک سری از دخترهای خوشگل هستند که اسمشون را می گذارم آناناس و اگر ریزه باشند اسمشون را می گذارم گیلاس. این مربی خوشگل و خوش تیپ من با اینکه قد بلنده اما من اسمش را گذاشته ام گیلاس. یک روز بهش گفتم می دونم ازدواج کردی. ناراحت شد، انگار دلش نمی خواست من بفهمم شوهر داره. شاید فکر می کرده اینطوری دیگه نمی تونه نظر من را به خودش جلب کنه. البته نه برای دوستی، همینطوری. این تمایل به جلب نظر دیگران که توی بسیاری از انسانها وجود داره.

و اما این دوست خودم که با هم از باشگاه قبلی اومدیم به این یکی؛ هیچ وقت هیچ احساس عاشقانه ای نسبت بهش نداشتم. اما از همون موقع که توی باشگاه قبلی بودیم یکشب یک خوابی در موردش دیدم که از آن موقع فهمیدم نسبت بهش تمایلاتی به طور ناخودآگاهانه دارم. حیف که اصلاً توی این فازهای همجنسگرائی نیست وگرنه دوستهای خوبی برای هم می شدیم. منظورم پارتنرهای خوبیه. گاهی خواب می بینم می گه از ارتباط با همجنس لذت برده و دوست داره باز با همجنس خودش ارتباطی داشته باشه. اما وقتی از خواب بیدار می شم می دونم که اون فقط یک خواب بوده. هرچند خواهرش کاملا شبیه لز*بین هاست و خودش هم دلش می خواد مثل مردها عضلانی باشه، اما اصلا تو فاز ارتباط با همجنس نیست و به فکر ازدواجه. آی از دست این روزگار.

صحنه دوم:

با خودم کمی فکر کردم. انگار می خواستم به زور خودم را تحریک کنم تا با مسئول ثبت نام دوست بشم. نشستم کمی برای خودم نقشه کشیدم که چطور باهاش برخورد کنم و چی بگم که یک کمی بیشتر بهش چراغ سبز نشون بدم.

وارد باشگاه شدم. به مسئول ثبت نام سلام کردم و ازش پرسیدم که آیا ساعت کلاس ما قراره تغییر کنه؟ (البته الکی سؤال نکردم، انگار یک احساسی به من می گفت یک چیزی قراره تغییر کنه). یکدفعه دیدم گفت حالا برو بعداً مدیر باشگاه باهاتون راجع بهش صحبت می کنه. تعجب کردم. انگار جدی جدی یک خبرهائی بود. به طرف دوستم رفتم. مدتی گذشت و بچه ها همه جمع شدند. یکدفعه خبر دادند که کلاس دیگه تشکیل نمی شه و ما دیگه توی این باشگاه نمی تونیم بریم کلاس کاراته. داشتم فکر می کردم یعنی همه چیز تمام شد؟! پس مسئول ثبت نام می دونسته که من به زودی دیگه به اون باشگاه نمی رم! با خودم فکر کردم آیا آن روز می خواسته از فرصت استفاده کنه و نهایت تلاشش را برای برقراری ارتباط کرده؟! دیگه مطمئن شدم فکر دوستی با او غلطه. وقتی مدیر باشگاه ما را از باشگاهش بیرون می کنه و چشم دیدن ما را نداره من چطور می تونم به منشی او اعتماد کنم. یک جورائی احساس می کنم به این توجه من به منشی هم حسادت می کرد.

شب دلم گرفته بود. داشتم فکر می کردم حالا از کجا باشگاهی پیدا کنم که هم نزدیک باشه، هم خوب باشه و هم ساعت کلاسش 7 شب به بعد باشه. احساس می کردم واقعاً اگر نروم باشگاه می میرم. باشگاه انگار برای من حکم یک لز*بین کلاب در یک کشور اروپائی را داره. جائی که دخترهای بی حجاب اونجا هستند و حضور در میان جمع آنها به من آرامش می ده. احساس می کردم زندگی با من سر لج داره. به وضوح می دیدم که چقدر به باشگاه وابسته ام. با اینکه وزشکار فعالی نیستم و تمرین نمی کنم ولی واقعاً از حضور سر کلاس کاراته و نرمش کردن و ورزش رزمی انجام دادن لذت می برم. (البته نه هر ورزش رزمی ای. من کاراته و شمشیربازی را خیلی دوست دارم). داشتم با خودم فکر می کردم اگر من مجبور شوم بروم یک باشگاه دیگه و دوستم یک جای دیگه چی می شه؟ برای دوستم که با هم از باشگاه قبلی به این یکی آمده بودیم اس ام اس زدم که من دلم می خواهد با هم برویم به یک باشگاه دیگه. احساس می کنم این احساس دوست داشتن من نسبت به او یک احساس پنهانیه که خودش را نشون نمی ده اما هرازگاهی سرک می کشه و به من نشون می ده که انگار یک احساساتی نسبت بهش دارم. جواب داد من هم دلم می خواهد با تو توی یک باشگاه باشم. از خواندن جوابش لبخندی بر لبان من نشست.

صحنه سوم:

خیره به تلویزیون داشتم به برنامه دکتر هولاکوئی گوش می دادم که دیدم یک شماره ناشناس افتاد روی موبایلم. گفتم این دیگه کیه این وقت شب؟ مونده بودم جواب بدهم یا نه. خوشبختانه جواب دادم و ناگهان متوجه شدم مربی کاراته ام است که با من تماس گرفته. همون گیلاس خوشگل و خوش تیپ. کلی خوشحال شدم. بهم گفت نگران نباش من دنبال یک جا هستم که کلاسها را دوباره تشکیل بدهم. گفتم تو را به خدا یک ساعتی تشکیل بده که من هم بتونم بیام. گفت سعی می کنم یک ساعتی کلاس را بگذارم که همه بتونن بیان. آخر سر هم اگر نشد به یک مربی خوب معرفیتون می کنم. گفتم امیدوارم مجبور نشیم بریم پیش یک مربی دیگه.

برای دوستم اس ام اس فرستادم و خبر را بهش دادم. جوابی نداد. باز نگران شدم. نفهمیدم آیا خوشحال شده یا نه. با خودم فکر کردم نکنه اون بره یک جای دیگه و ما از هم جدا بشیم؟! احساس کردم یک جورائی بهش وابسته هستم. من نمی دونم زنهای دیگر همجنسگرا چطوری اند. اما من با وجود اینکه محدودیت زیاد دارم، اما همینکه یک دختر در کنارم باشه و با من دوست باشه به من آرامش می ده. همین حضور یک دختر برای من کافیه، حتی اگر پای عشق بازی در میون نباشه. هرچند منکر این نمی شوم که عشق بازی با یک دختر را خیلی دوست دارم و ترجیح می دهم چنین اتفاقی برای من بیافتد. اما ظاهراً هر اتفاقی برای من می افتد به جز این یکی. ها ها ها ها ها.

دیشب خواب عشق بازی با یک دختر در یک جای خیلی قشنگ را دیدم. بعداً براتون تعریف می کنم چی شد. پس تا بعد.

 





اما من اشتباه مریم را مرتکب نمی شوم پدر

25 09 2008

 

من اشتباه مریم را مرتکب نمی شوم پدر. مریم یک دختر افغانی بود که هر هفته چشم به راه پدر بیرون کلبه کوچکشان می نشست تا بالاخره او را ببیند که از لا به لای مزارع لبخندزنان به سمت او می آید. باد موهای او را آشفته می کرد و کرواتش را به رقص در می آورد. اما من اشتباه مریم را مرتکب نمی شوم پدر.

مریم یکشب پشت در منزل تو خوابید. مریم التماس کرد. مریم خودش را حقیر کرد. مریم به پای تو افتاد و تو او را نپذیرفتی. اما من اشتباه مریم را مرتکب نمی شوم پدر.

من التماس نمی کنم پدر. من به پای تو نمی افتم پدر. من تو را صدا نمی زنم پدر. من خودم را تحقیر نمی کنم پدر.

اما من همچنان دوستت دارم پدر.

 





همیشه برای من یک پدر بمان، بابا لنگ دراز

23 09 2008

 

 

بچه که بودم سریال بابالنگ دراز را خیلی دوست داشتم. من هم مثل خیلی از دخترهای دیگر جودی آبوت نام گرفتم. درست مثل جودی، ساده و شلوغ و جیغ جیغو بودم. البته یک مدت هم مامانم موهایم را به صورت دوشاخه می بافت و می انداخت دوطرف سرم. همه می گفتند مثل جودی آبوت شدی.

آن موقع همه قسمتهای داستان برایم جالب بودند. در سن بلوغ بودم و بیشتر از دید یک نوجوان نوبالغ و عاشق پیشه به این قضیه نگاه می کردم. اما الان که بزرگتر شده ام از دید یک کودک به آن سریال نگاه می کنم. انگار هرچه بزرگتر می شوم، بچه تر می شوم. گویا وقتی بچه بودم آرزوهای آدم بزرگها را داشتم و الان که بزرگتر شده ام، برعکس، آرزوهای دختر کوچولوها را دارم.

ماجرا از داستان هزاران خورشید درخشان شروع شد. (اگر اسم داستان را درست نوشته باشم). داستان زندگی یک دختر افغانی. زیباترین صحنه داستان برای من، تصویر جلیل، پدر مریم است که هرهفته به دیدنش می رود. ترجیح می دهم آن صحنه را توصیف نکنم، چون دلم نمی خواهد تصویری برخلاف آنچه نویسنده ارائه داده در ذهن خواننده تداعی کنم. فقط دلم می خواهد بگویم که این قسمت داستان روی من تأثیر بسیار مطلوبی گذاشت.

و بعد مثل مدتی قبل داستان بابا لنگ دراز را به خاطر آوردم. مدتهاست که دلم برای جودی می سوزد. همش فکر می کنم بابالنگ دارز بی احساس بود. فکر می کرد همین که برای جودی پول بفرستد کافیست. در تمام مدت حاضر نشد یکبار جودی را با اسم بابا لنگ دراز ببیند. درحالیکه این آرزوی قلبی جودی بود. اما او خودش را مخفی کرد. با خودم فکر می کنم بابالنگ دراز یاد گرفته بود محبتش را با پول نمایش بدهد. انگار نفهمیده بود جودی به جز هدایا و لباس و جسم، قلب و احساس هم دارد. احساس می کنم بابالنگ دراز خودخواه بود. خودش هروقت دلش می خواست به اسم عموی جولیا، جودی را می دید، اما در تمام آن چند سال جودی نتوانست او را با اسم بابای خودش ببیند.

اینها همه احساسات من نسبت به این داستان بودند. و یک گله هم از نویسنده این داستان و بسیاری از داستانهای دیگر و کلاً از آدمها دارم. چراهمیشه ما آدمها عادت داریم همه چیز را با هم قاطی کنیم. چرا عشق به پدر باید تبدیل شود به عشق به شوهر، و عشق به دخترخوانده به عشق به همسر؟! چرا یک دختر باید با پدرخوانده خودش ازدواج کند؟! به نظر من این قسمت داستان تمام زیبائی این عشق و احساس را از بین می برد. کی دلش می خواهد با پدرش س*ک*س داشته باشد؟! تعداد چنین افرادی خیلی کم است. ازطرفی این داستان قرار نبوده داستان زندگی یک چنین فردی باشد. چرا همیشه توی داستانها همه عشقها به عشقی در چارچوب س*ک*س یا ازدواج ختم می شوند؟! آدمی که تا همین دیروز پدرخوانده بوده الان همسر می شود. جودی بیچاره هرگز پدر نداشت. او برای مدتی قیّمی داشت که در قالب دوست پسر بر او ظاهر می شد، و بعد این قیّم نقش شوهر را برای او ایفا کرد. از طرفی کسی که به اسم پدر به سراغ این دختر می آید، خودش را از او مخفی کرده، در نقش دوست پسر بر او ظاهر شده و بعد از آشکارسازی نقش همسر وی را ایفا می کند. مثل اینکه دخترکی سرش را بگذارد روی سینه پدرش تا به آرامش و امنیت برسد و این پدر زیر گوش وی زمزمه کند، عزیزم بیا با هم س*ک*س داشته باشیم!

شاید فکر کنید من دارم زیاده روی می کنم. اما از وقتی به سن سی نزدیک شده ام همیشه فکر می کنم واقعاً چقدر بد است که آدم به یک کسی به چشم پدر نگاه کند و بعد بخواهد با آن شخص ازدواج کند! یا برعکس، ناگهان با پیشنهاد ازدواج کسی که تا همین دیروز او را پدر می خوانده مواجه گشته و بفهمد که پدرش نسبت به وی میل جنسی داشته! و چنین شخصی بعد از ازدواج آن پدر را از دست خواهد داد. به نظر من انسان به همه چیز به طور مجزا احتیاج دارد. مادر، پدر، خواهر یا برادر و همسر.

من دلم می خواست بابا لنگ دراز همیشه برای جودی یک پدر می ماند.

 

 





عرب

22 09 2008





Snapshot 10

20 09 2008

 

سعید و علی!

 

از یکی از خیابانهای اصفهان که عبور می کنم یکی از دیوارها نظر من را به خودش جلب می کنه.

روی دیوار نوشته شده سعید و علی.

همیشه فکر می کنم آیا صمیمیت بین این سعید و علی و ارتباط بین آنها تا چه حد است که روی دیوار این خیابان پر رفت و آمد اسم خود را نوشته اند؟

آیا ممکن است این دو نفر گی باشند؟

مطمئناً اگر روی دیوار نوشته شده بود علی و مریم خیلی زود نوشته را پاک می کردند.

یا حتی اگر نوشته شده بود مریم و مینا، به دلیل مؤنث بودنشان.

اما این اسامی سعید و علی تنها نظر افرادی مثل من را به خودشان جلب می کنند.

خود من فقط وقتی یک نفر را خیلی دوست داشته باشم اسمش را روی دیوار می نویسم.

فکر می کنم از قدیم هم همین رسم وجود داشته و آدم اسم کسی که خیلی دوستش داشته را روی دیوار یا درخت می نوشته.

حالا اون شخص ممکن بود خواننده محبوب فرد باشه، عشقش باشه، یا تیم فوتبال مورد علاقه اش.

نظر شما چیه؟

آیا به نظر شما ممکنه این سعید و علی دو تا گی باحال و جسوری باشند که با نوشتن اسم خود روی دیوار راه تازه ای را پیش روی ما همجنسگرایان قرار داده اند؟

 





شوخی با طعم جدی، جدی با طعم شوخی 38

18 09 2008

 

 

توصیه های پزشکی دکتر مورتون مظاهری

 

درحالیکه در حال تعویض کانالهای تلویزیون هستم دکتر مظاهری را می بینم که محصولات زیبائی و بهداشتی اش را ردیف کرده جلوی میزش و مشغول صحبت کردنه.

از روی محصولاتش می فهمم که کیه!

و اما بشنوید سخنان و توصیه های دکتر مظاهری را:

من به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد دارم.

اجداد و بزرگان ما بی دلیل چنین حرفهائی نمی زدند.

(دراینجا یک خاطره از زمانیکه چشم خورده تعریف می کند.)

خلاصه کلام اینکه من به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد دارم؛

شما هم باید اعتقاد داشته باشید!!!

چشم، اعتقاد پیدا می کنیم!

 





اشتباهات داستان پینوکیو

15 09 2008

 

 

چندی پیش شبکه «ام بی سی» فیلم پینوکیو را پخش کرد. ماجرای پینوکیو را می توان یک داستان آموزنده برای کودکان دانست. داستانی که به کودکان می آموزد مردم آزاری و بی ادبی نکرده، به حرف بزرگتر از خودشان گوش داده، گول غریبه ها را نخورده، زیاد بازیگوشی و شیطنت نکرده و به فکر درس و مشق، کار و آینده خود باشند.

همینطور که فیلم را نگاه می کردم متوجه شدم که نویسنده این داستان اشتباه خیلی از پدرها ومادرهای ما و کلاً اشتباه بسیاری از ما آدم بزرگها را مرتکب شده.

پینوکیو داستان عروسکی است که قرار است با آموختن روش درست زندگی لیاقت این را پیدا کند که به یک انسان تبدیل شود. با خودم فکر کردم اصلاً چرا یک عروسک باید آدم شود؟ چرا او نباید همین عروسک باقی بماند؟ آیا این انتظار بی جائی نیست که ما از یک عروسک داریم تا به چیزی تبدیل شود که با سرشت او همخوانی ندارد؟ آیا پینوکیو همچون کودکان ما نیست که ما بزرگترها همیشه از آنها انتظار داریم تبدیل به آنچه شوند که دیگران هستند. گاهی حتی به فرزندان خود فشار می آوریم تا به کارهائی بپردازند که از حد توانائی یا رده سنی آنها خارج است. همیشه می خواهیم کودکان ما به یک انسان کامل، آنهم کامل از دید ما، تبدیل شوند.

حال فرض را بر این می گذارم که عروسک بودن پینوکیو استعاره ای باشد در مورد کودک تازه متولد شده آدمی که در طی جریان رشد و به مرور زمان به یک انسان واقعی تبدیل می گردد. باز در اینجا نویسنده مرتکب اشتباه دیگری شده. پینوکیوی عروسک، یک پسر شرور و سر به هواست که ماجراهای زیادی را از سر می گذراند تا بالاخره به یک انسان واقعی تبدیل شود. اما آیا واقعاً کودک آدمی اینگونه است؟ در اینجا نویسنده برای انسان تازه متولد شده هیچ احترامی قائل نیست و این کودک در طی جریان رشد و تبدیل شدن به انسان، قابل احترام می شود. این درست دیدگاه بسیاری از پدرها و مادرهای ماست. یعنی موجود تازه به دنیا آمده عروسک بی ارزشی بیش نیست، احساست و عواطف و خواسته های او فاقد ارزشند و همه چیز در مورد این کودک به زمان آینده موکول می شود، به زمانیکه کودک بزرگ می شود. کودک باید از بسیاری از خواسته های خود به خاطر دیگران چشم بپوشد؛ که این دیگران، گاهی بزرگسالان، سالخوردگان و گاهی حتی خواهر یا برادر کوچکتر آنها هستند. (البته منظور من این نیست که کودک را خودخواه و بی مسئولیت بار آوریم. من در اینجا فقط به این جنبه غلط از پرورش کودک اشاره کردم وگرنه جنبه غلط عکس این حالت هم وجود دارد.)

مشکلی که در این میان وجود دارد این است که پدرها و مادرهایی که چنین دیدگاهی دارند، معمولاً به آن عادت می کنند و حتی در بزرگسالی هم قادر نخواهند بود فرزندان خود را آدم حساب کرده و به چشم یک بزگسال به آنها نگاه کنند. از طرفی والدینی که در مهمترین سالهای رشد کودک به چشم انسان و موجودی ارزشمند به او نگاه نکرده اند، چطور توقع دارند که کودک آنها در بزرگسالی دارای عزت نفس و حرمت ذات بوده و به یک انسان واقعی و خوب تبدیل گردد؟!

اشتباه بعدی نویسنده در روش تربیتی غلط پدر ژپتو می باشد. پدر ژپتو نمونه بارز بسیاری از پدرها و مادرهای ماست. یک پدر یا مادر به ظاهر از خودگذشته و فداکار که از همه چیز خود می گذرد تا فرزندش در رفاه بزرگ شود، اما این فرزند برخلاف تصور وی قدرناشناس بار می آید. آنچه که ما بزرگسالان به عنوان فداکاری و ازخودگذشتی از آن یاد می کنیم، نشانه عدم احترام و ارزش گذاشتن به خود است. کاری که بسیاری از والدین انجام می دهند. خودشان غذا نمی خورند، برای خود لباس نمی خرند، تفریح نمی کنند و در عمل به فرزند خود نشان می دهند که ما هیچ هستیم، ما برای خودمان به عنوان یک انسان ارزشی قائل نیستیم و این تو هستی که حق داری تمام درآمد ما را خرج کنی و فقط این تو هستی که لیاقت استفاده از همه امکانات خوب را داری. خوب این پدر ژپتوی نوعی ما آیا انتظار دارد که فرزندش برای او ارزش و احترام و حق و حقوقی قائل باشد؟! (البته حالت عکس این وضع، یعنی بی خیالی یا خودخواهی والدین هم روش غلط دیگری در پرورش کودک است.)

بزرگترین اشتباه نویسنده این داستان در اینجاست که پینوکیو کودکی است که به محض به وجود آمدن، خود به خود، به یک کودک شرور حرف گوش نکن و بد تبدیل می گردد. البته این واقعیت فکری دنیای ما بزرگسالان است. اکثر مواقع والدین به خاطر گستاخی و بی ادبی و شیطنت فرزندشان گله مندند. اما هیچگاه به این فکر نمی کنند که این فرزند زیر نظر آنها تربیت شده. همیشه کودکان خود را به خاطر رفتارهای ناشایستشان محکوم و تنبیه می کنند، اما هیچگاه به این نمی اندیشند که این کودک در دامان آنها رشد یافته. آنها در اصل مثل پدر ژپتو و پری مهربان داستان فکر می کنند که پینوکیو از توی شکم مادرش لوس و ننر و بی ادب بار آمده. آیا به نظر شما چنین چیزی ممکن است؟! (یادم به داستان علی مردان خان افتاد که آن بچه بیچاره هم همیشه از جانب پدر ومادرش محکوم به بی ادبی بود. اما هیچوقت هیچ کس از خود نپرسید که این بچه های بی ادب و غیرمسئول، که در بدو تولدشان یک انسان پاک و عاری از هرگونه طرز تفکر و دیدگاه خاصی هستند، تا مدتی قادر به حرف زدن نبوده و حتی تا مدتی پس از تولد به خوبی نمی توانند ببینند و افراد را تشخیص بدهند، چگونه ناگهان به انسانی اینچنین شرور و بد تبدیل می گردند؟!)

داستان پینوکیو، چندین بار به صورتهای مختلف فیلم و کارتون به نمایش گذاشته شده. یادم میاد در فیلم کارتونی، پینوکیو هربار دروغ می گفت دماغش بزرگ می شد. اما در این فیلمی که من از شبکه «ام بی سی» دیدم، دماغ پینوکیو فقط وقتی بزرگ می شد که جلوی پری مهربان دروغ می گفت. ظاهراً دروغ گوئی در موارد دیگر برای پینوکیو جایز بوده! از طرفی در این فیلم به وضوح نشان می داد که پینوکیو هربار به مدح شنونده و چاپلوسی از وی می پرداخت، که این شنونده هرکسی می توانست باشد، حتی پری مهربان، به خواسته های خود رسیده و طرف را از دست خود راضی می کرد. (من این دو اشتباه را فعلاً می گذارم به پای دست اندر کاران فیلم، چون مطمئن نیستم که ماجرا در داستان اصلی هم به همین صورت بوده باشد.)

و تراژدی آخر این داستان دادن احساس گناه به پینوکیوست. خطائی که نه تنها والدین در حق فرزندانشان مرتکب می شوند، بلکه فرزندان هم در حق والدین، و بسیاری از انسانها در حق یکدیگر مرتکب می شوند. پینوکیو کودکی است شرور، که نه تنها کسی مسئولیت تربیت غلط او را بر عهده نگرفته، بلکه از جانب پدر ژپتو و پری مهربان، به مسئول بودن برای همه اتفاقات بدی که برای آنها افتاده نیز محکوم می گردد. پینوکیو مسئول بدبختیهای پدر ژپتو و مرگ پری مهربان است. ما بزرگترها نه تنها مسئولیت تربیت غلط فرزندانمان را بر عهده نمی گیرم، بلکه زمانیکه از دست آنها عصبانی می شویم، آنها را مسئول تمام اتفاقات بد زندگیمان، حتی آن اتفاقاتی که ربطی به کودکمان ندارند نیز، می دانیم. کودکان هم از ما یاد می گیرند که اشتباهات خود را به گردن بزرگترهای خود انداخته و مسئولیت اعمال خود را به عهده نگیرند. بسیاری از انسانها به خاطر عدم برآورده شدن خواسته ها و انتظاراتشان از جانب دیگران، که گاهی حتی بسیار هم نا به جا هستند، مسئولیت بدبختیها و اتفاقاتی که در آینده برای آنها می افتد را به دوش این دیگران انداخته، و حتی اگر برای این دیگری اتفاق بدی بیافتد، به وی می گویند این به خاطر آن بود که تو انتظارات و خواسته های ما را برآورده نکردی. درحالیکه اولین اشکال به خود فرد بر می گردد، که با برآورده نشدن خواسته یا خواسته هایش توسط دیگران، عصبانی شده، درهم ریخته، و حتی در بدترین حالت، به خاطر این برآورده نشدن خواسته یا خواسته هایش، خود یا دیگری را می کشد.

شما بگوئید، ما از این پینوکیوئی که در بدو تولد موجودی است فاقد ارزش و احترام، که با پدری به ظاهر از خود گذشته و در اصل فاقد ارزش و احترام به ذات خویش مواجه می گردد، پینوکیوئی که خود به خود شرور و گستاخ می شود و هیچ کس مسئول پرورش او نیست، و پینوکیوئی که همیشه محکوم است به مسئول بودن برای اتفاقات بدی که برای دیگران می افتد، پینوکیوئی که بزرگترین غم و محکومیت دنیا را بر دوش می کشد، مسئول بودن در مرگ و از دست دادن دیگری، ما از این پینوکیو چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که به یک انسان نرمال تبدیل گردد؟! و آیا اکنون به نظر شما در انتهای داستان یک اتفاق خارق العاده نیافتاده و یک معجزه رخ نداده، یک اتفاق کاملاً غیرواقعی و دور از انتظار نیافتاده، که چنین کودک نامتعادل ِ پرورش یافته در چنین شرایط ناسالمی، توانسته به یک انسان واقعی و خوب تبدیل گردد؟!

 

 





بذله گویی های شیرین عبادی یا دفاع از اقدامات حک*ومت اس*لامی؟

11 09 2008

 

جهانگیر شیرازی

http://news.gooya.com/politics/archives/045925.php

 

توماس اردنبریک، خبرنگار هلندی گزارشی درباره وضعیت همجنسگرایان در ایران منتشر کرده که در گویا نیوز نیز به چاپ رسيده است.

http://1384.g00ya.com/politics/archives/045783.php

این خبرنگار در تهیه گزارش خود از جمله با شیرین عبادی به عنوان یک فعال مشهور حقوق بشری و برنده جایزه صلح نوبل هم در اینباره گفتگو کرده است. بعضی از گفته های شیرین عبادی در مورد همجنسگرایان در ایران به راستی که جای تأمل دارد.

عبادی به خبرنگار نامبرده می گوید «من شک دارم که پس از ان*قلاب اس*لامی کسی فقط به خاطر لو*اط اعدام شده باشد. اما کسانی به خاطر تجاوز مـَق*عدی اعدام شده اند».

مسلماً بسیاری از اعدامهای همجنسگرایان اصلاً انعکاسی در روزنامه ها نداشت، با اینهمه هر انسان بی طرفی با مراجعه به نشریات و روزنامه های سالهای بعد از انقلاب، بخصوص سالهال 58 به بعد، می تواند کلی مدارک و شواهد دال بر اعدام همجنسگرایان به جرم همجنسگرایی مشاهده کند.

برای نمونه، و اثبات جعلی بودن گفته های شیرین عبادی بد نیست چند سند زنده را در جلو ایشان بگذارم تا خود کلاهشان را قاضی کنند:

خانم عبادی روزنامه کیهان به تاریخ 10 مهر 1358 را ورق بزند تا این آگهی را ببیند:

 عامل لو*اط تیرباران شد:

در این اطلاعیه گفته شده که شخصی به نام تیمور تیموری در دادگاه ان*قلاب اس*لامی مرکز محاکمه و به جرم عمل لو*اط اعدام شده است.

در تاریخ 18 مرداد 1358 در اطلاعیه مربوط به اعدام 16 تن از نظامیان، همچنین آمده که در انزلی فردی به نام علی اکبر معروف به منوچهر به جرم عمل لو*اط اعدام شده است.

در تاریخ سه شنبه 4 شهریور 1359 در روزنامه اطلاعات، اطلاعیه ای تحت عنوان «4 مفسد در اراک اعدام شدند» آورده شده که به حکم دادگاه ان*قلاب اس*لامی چهار نفر در اراک به جرم عمل لو*اط اعدام شده اند.

در روزنامه اطلاعات تاریخ 3 تیر 1360 اطلاعیه ای تحت عنوان سه مفسد فی الارض در تبریز، بابل و بوشهر اعدام شدند، چاپ شده و در آن آمده که ایوب میثمی فرزند حسین به جرم لو*اط در تبریز اعدام شده است.

در روزنامه اطلاعات به تاریخ 10 ژانویه 1983 در اطلاعیه ای تحت عنوان 3 مفسد در زنجان اعدام شدند، آمده که دادگاه ان*قلاب اس*لامی زنجان سه نفر به نامهای علی بیوک، منصور سلمانیون و حسین هاشمی را به جرم لو*اط محکوم کرده و حکم اعدام اجرا شده است.

در هیچکدام از این اطلاعیه ها خبری مبنی بر جرم دیگر، وجود چهار شاهد برای اثبات «لو*اط» که در قانون آمده و… چیزی درج نشده است. از آن گذشته اینها فقط برای سند آوردن اینجا ذکر شده اند و مسلماً روزی خواهد رسید که همجنسگرایان ایران بدون ترس و دغدغه به اسناد و آرشیو روزنامه های سالهای بعد از ان*قلاب مراجعه و تاریخ پیگرد و سرکوب نسلهای قبل از خود را عیان خواهند نمود.

اگر شیرین عبادی نوش همجنسگرایان نیست، حداقل نیش آنها نباشد. و مهمتر از آن اینکه خانم عبادی با این گفته خود به همجنسگرایان ایران توهین کرده و اگر صداقت دارد باید از همه ما همجنسگرایان ایران معذرت خواهی کند.

در همين زمينه:

7 بهمن » ارتجاع اس*لامی و مسیحی و همکاری دولت بوش با دولت ایران در نفی حقوق بشر، جهانگیر شیرازی

25 شهریور » پاسخ به س. مثل س*ک*س، برای س. مثل سیاسیون، سيامک فريد

24 شهریور » س. مثل س*ک*س برای س. مثل سياسيون، جهانگير شيرازی

 





Snapshot 9

10 09 2008

 

شــــــراره

 

سر کلاس مشاوره گروهی نشسته بودم که صدای او به گوشم رسید:

-         من خودم را اصلاً دوست ندارم. از خودم متنفرم. تا به حال دوبار خودکشی کرده ام.

صدای هق هق گریه اش بلند شد. خانمها یکی پس از دیگری بر می گشتند و به او نگاه می کردند. من صبر کردم تا گریه اش بند بیاید. بار دوم که صحبت کرد برگشتم نگاهش کردم. با چشمهای سرخ و نگاهی معصوم داشت صحبت می کرد.

کلاس که تمام شد به طرفش رفتم. ازش پرسیدم اسمت چیه؟ جواب داد: شراره.

انگار جنسش از آتش بود. قدبلند تر و درشت تر از من، با صورت گرد و زیبا و آرایشی ملایم. از اون دسته زنهای چادری طبقه پایین اصفهان بود. من عاشق زن چادری ام؛ یک زن چادری از طبقه پایین جامعه. فکر کنم اگر مرد بودم حتماً برای ازدواج می رفتم همسرم را از طوقچی یا زینبیه انتخاب می کردم. اگر این اس*لام می دونست زنها زیر چادر چقدر س*ک*س*ی می شن، هیچوقت نمی گفت چادر عفت زن است.

به لبهای گوشتیش نگاه کردم و بهش گفتم تو خیلی خوشگلی.

تاحالا دوبار با یادش خودارضائی کرده ام.

دلم می خواد باهاش س*ک*س داشته باشم. وقتی یک زن چادری می بینم، با صورت گرد و کمی تپل، احساس می کنم زیر اون چادر مشکی، س*ک*س*ی ترین اندام زنانه جهان وجود داره.

دلم می خواد با شراره س*ک*س داشته باشم. احساس می کنم پــِس*تانهای درشت و شهوت انگیزی داره. دلم می خواد بخوابم کنارش و دستم را بکنم توی شورتش.

بهش گفتم نگران نباش، این کلاسها را بیائی خیلی بهتر می شی.

شوهرش آمد سراغش. از توی ماشین یک نگاهی به من انداخت. شراره سوار ماشین شد و رفت.

جلسه دوم ساکت بود. همش دنبالش می گشتم. فکر کردم نیومده. اما بالاخره دیدمش. رفتم طرفش و بهش گفتم فکر کردم نیومدی. آرام لبخندی زد و گفت چرا اومدم.

زن آرام و غمگینیه. از جلسه دوم دیگه حرف نزد. جلسات بعدی نفهمیدم اومده یا نه. جرأت نمی کردم دنبالش بگردم. با خودم گفتم بهتره نگاهم دنبالش نباشه. اما انگار نیومده بود.

تصویرش در ذهنم حک شده. اون نگاه غمگین، لبهای گوشتی و اندام پنهان در زیر چادرش.

وقتی بهش فکر می کنم، انگار آتش به جانم می اندازد. چقدر دلم یک زن چادری می خواد. از طبقه پایین جامعه، با صورتی گرد و نسبتاً تپل.

 








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.