بچه که بودم سریال بابالنگ دراز را خیلی دوست داشتم. من هم مثل خیلی از دخترهای دیگر جودی آبوت نام گرفتم. درست مثل جودی، ساده و شلوغ و جیغ جیغو بودم. البته یک مدت هم مامانم موهایم را به صورت دوشاخه می بافت و می انداخت دوطرف سرم. همه می گفتند مثل جودی آبوت شدی.
آن موقع همه قسمتهای داستان برایم جالب بودند. در سن بلوغ بودم و بیشتر از دید یک نوجوان نوبالغ و عاشق پیشه به این قضیه نگاه می کردم. اما الان که بزرگتر شده ام از دید یک کودک به آن سریال نگاه می کنم. انگار هرچه بزرگتر می شوم، بچه تر می شوم. گویا وقتی بچه بودم آرزوهای آدم بزرگها را داشتم و الان که بزرگتر شده ام، برعکس، آرزوهای دختر کوچولوها را دارم.
ماجرا از داستان هزاران خورشید درخشان شروع شد. (اگر اسم داستان را درست نوشته باشم). داستان زندگی یک دختر افغانی. زیباترین صحنه داستان برای من، تصویر جلیل، پدر مریم است که هرهفته به دیدنش می رود. ترجیح می دهم آن صحنه را توصیف نکنم، چون دلم نمی خواهد تصویری برخلاف آنچه نویسنده ارائه داده در ذهن خواننده تداعی کنم. فقط دلم می خواهد بگویم که این قسمت داستان روی من تأثیر بسیار مطلوبی گذاشت.
و بعد مثل مدتی قبل داستان بابا لنگ دراز را به خاطر آوردم. مدتهاست که دلم برای جودی می سوزد. همش فکر می کنم بابالنگ دارز بی احساس بود. فکر می کرد همین که برای جودی پول بفرستد کافیست. در تمام مدت حاضر نشد یکبار جودی را با اسم بابا لنگ دراز ببیند. درحالیکه این آرزوی قلبی جودی بود. اما او خودش را مخفی کرد. با خودم فکر می کنم بابالنگ دراز یاد گرفته بود محبتش را با پول نمایش بدهد. انگار نفهمیده بود جودی به جز هدایا و لباس و جسم، قلب و احساس هم دارد. احساس می کنم بابالنگ دراز خودخواه بود. خودش هروقت دلش می خواست به اسم عموی جولیا، جودی را می دید، اما در تمام آن چند سال جودی نتوانست او را با اسم بابای خودش ببیند.
اینها همه احساسات من نسبت به این داستان بودند. و یک گله هم از نویسنده این داستان و بسیاری از داستانهای دیگر و کلاً از آدمها دارم. چراهمیشه ما آدمها عادت داریم همه چیز را با هم قاطی کنیم. چرا عشق به پدر باید تبدیل شود به عشق به شوهر، و عشق به دخترخوانده به عشق به همسر؟! چرا یک دختر باید با پدرخوانده خودش ازدواج کند؟! به نظر من این قسمت داستان تمام زیبائی این عشق و احساس را از بین می برد. کی دلش می خواهد با پدرش س*ک*س داشته باشد؟! تعداد چنین افرادی خیلی کم است. ازطرفی این داستان قرار نبوده داستان زندگی یک چنین فردی باشد. چرا همیشه توی داستانها همه عشقها به عشقی در چارچوب س*ک*س یا ازدواج ختم می شوند؟! آدمی که تا همین دیروز پدرخوانده بوده الان همسر می شود. جودی بیچاره هرگز پدر نداشت. او برای مدتی قیّمی داشت که در قالب دوست پسر بر او ظاهر می شد، و بعد این قیّم نقش شوهر را برای او ایفا کرد. از طرفی کسی که به اسم پدر به سراغ این دختر می آید، خودش را از او مخفی کرده، در نقش دوست پسر بر او ظاهر شده و بعد از آشکارسازی نقش همسر وی را ایفا می کند. مثل اینکه دخترکی سرش را بگذارد روی سینه پدرش تا به آرامش و امنیت برسد و این پدر زیر گوش وی زمزمه کند، عزیزم بیا با هم س*ک*س داشته باشیم!
شاید فکر کنید من دارم زیاده روی می کنم. اما از وقتی به سن سی نزدیک شده ام همیشه فکر می کنم واقعاً چقدر بد است که آدم به یک کسی به چشم پدر نگاه کند و بعد بخواهد با آن شخص ازدواج کند! یا برعکس، ناگهان با پیشنهاد ازدواج کسی که تا همین دیروز او را پدر می خوانده مواجه گشته و بفهمد که پدرش نسبت به وی میل جنسی داشته! و چنین شخصی بعد از ازدواج آن پدر را از دست خواهد داد. به نظر من انسان به همه چیز به طور مجزا احتیاج دارد. مادر، پدر، خواهر یا برادر و همسر.
من دلم می خواست بابا لنگ دراز همیشه برای جودی یک پدر می ماند.

یکی از دوستان نظر بسیار خوبی در بالاترین گذاشته اند، از اینجا می توانید این نظر را بخوانید:
https://balatarin.com/permlink/2008/9/23/1404365
[...] میرزا کسری بختیاری: همیشه برای من یک پدر بمان، بابا لنگ دراز ** برای دسترسي به مطلب کافيست روی اين لينک کليک کنيد ** [...]
سلام آبجی جون دلم برات تنگ شده……………………