همینطور که لب رودخونه قدم می زدم داشتم توی رؤیاهای خودم با یکی از دوستهای گی ام حرف می زدم. باهاش درد دل می کردم. بهش می گفتم ای کاش ما دو تا دگرجنسگرا بودیم. اگر ما دگرجنسگرا بودیم تو الان زن گرفته بودی و من شوهر کرده بودم. (او را که مطمئنم ازدواج کرده بود اما راستش در مورد خودم باز هم شک دارم. ها ها ها ها ها).
داشتم فکر می کردم هردوی ما ازدواج را دوست داریم. حالا نه ازدواج به مفهوم عقد، اما زندگی با یک نفر در زیر یک سقف را دوست داریم؛ ولی مجبوریم به دیگران بگوئیم ازدواج را دوست نداریم. اگر بگوئیم ازدواج را دوست داریم جوابی در برابر این پرسش که چرا ازدواج نمی کنید نداریم که بدهیم. چقدر بده آدم ازدواج را دوست داشته باشه و مجبور بشه دائم بگه من ازدواج را دوست ندارم.
داشتم در خیال خودم به دوست گی ام می گفتم اگر ما ایران نبودیم می تونستیم با همجنس خودمون زیر یک سقف زندگی کنیم. نگاهی به مناظر زیبای رودخونه و اطراف رودخونه انداختم و با خودم گفتم چرا من نباید با همجنس خودم توی همین اصفهان زیر یک سقف زندگی کنم؟
دلم گرفته بود و افسرده بودم. خواستم برایش اس ام اس بفرستم که دلم گرفته اما منصرف شدم. گفتم او چه گناهی کرده که دائم باید خواننده آه و ناله های من باشد.
خسته از راه رسیدم خونه. مدتیه که زندگی چند نفری توی فامیل ما از هم پاشیده. از پیر و جوون یا طلاق گرفته اند، یا درحال طلاق گرفتن اند و یا طرف را به زور دارو در کنار خود نگه داشته اند. کسی خونه نبود. اگر هم بود پشت تلفن در حال رد و بدل کردن اطلاعات مربوط به طلاق فلان فرد فامیل که جدیدا سر زنش هوو آورده بود.
به زحمت دکمه های مانتو ام را درآوردم که دیدم مامانم به همراه دخترعمه ام وارد شدند و هردو غمگینند. دخترعمه ام داشت می گفت زبون بسته. فهمیدم باز یک اتفاق جدید افتاده. چندبار سؤال کردم تا بالاخره جوابم را دادند. شوهر یکی از دخترهای جوون فامیلمون توی آمریکا، زمانیکه درست یکماه از عروسیشون می گذشت از دنیا رفته بود (البته شش سال پارتنر هم بودند و طرف هم آمریکائی بود). متعجب بر جای ماندم. تمام آرزوهایی که تا ساعتی پیش در سر می پروراندم رنگ باختند. ازدواج و زندگی در غرب و آرامش و خوشی. هرچند من با یک نمونه آنرا به کلیت ربط نمی دهم اما احساس کردم این اتفاق با من سخن گفته. انگار دیگه جرأت نداشتم ناشکری کنم. ای بابا، دیگه سخت تر شد. حالا دیگه ناشکری هم نمی تونیم بکنیم. دلمون به همین یک کم غرولند و آه و ناله خوش بود، اینم ازمون گرفتن. دیگه غر هم نمی تونیم بزنیم. امان از این روزگار.