آه! خسته شدم. متأسفانه حالا حالاها کامپیوتر من درست نخواهد شد. از وقتی خراب شده اعتیادم به کامپیوتر به اعتیاد به پرخوری تغییر پیدا کرده و حسابی چاق شده ام. این راهنمای من در جلسات دوازده قدم ترک اعتیاد هم گفته تا یکی دو ماه دیگه نمی تونه راهنمای کسی باشه. یک دختر جوون را به عنوان راهنما اتنتخاب کرده ام. قیافه اش از اون تیپ قیافه هائیست که من می پسندم.
خداجون خسته شدم. هیچ وقت دلم نمی خواهد توی وبلاگم آه و ناله کنم، اما امروز با خودم گفتم مگر نه اینکه این وبلاگ خانه دل منه. پس بگذار لااقل بعد از گذشت چند ماه حرف دلم را بزنم. بنویسم که پدرم با کلی داد و بیداد گفته من هیچ وقت پول نمی دهم کامپیوتر تو را درست کنم. مامانم هم که دشمن کامپیوتر منه خوشحال بابا را شارژ می کنه. خودم هم که بی کارم و بی پول. البته از پولهائیکه واسه خودم می ده می تونم کامپیوترم را تعمیر کنم اما اینطوری پر رو می شه. یک جورائی هم حق داره. چون من هنوز بی کارم اما تقصیر خودشه. تو زندگیم اینقدر من را تحقیر کرده که اعتماد به نفسم به طور کامل از بین رفته. واسه همین هنوز نتونستم برم سر کار. یکبار رفتم و ولش کردم. خودم هم می دونم تا این جلسات ترک اعتیاد را نرم فایده ای نداره.
به نظر من شما هم بد نیست در جلسات دوازده قدم شرکت کنید و کارهای ناتمام زندگیتون را تمام کنید. اینطوری اگر سلامت روانی ندارید کسب می کنید و اگر دارید سالمتر می شوید. من فکر می کنم کمتر کسی درجامعه استکبار زده و مردسالار ما پیدا می شه که سلامت روانی متوسط رو به بالا داشته باشه.
امروز آمدم منزل دختر عمه ام، طبقه پایین آپارتمانمون، تا وبلاگم را آپ کنم. دو تا داستان نوشته ام که همش دلم پیش اونهاست. همش می گم نکنه بلائی سر اون دو تا داستان بیاد. چون ویرایش نشده بودند نریخته ام روی سی دی. ای کاش ریخته بودم. کلی مطلب روی هارد برای وبلاگم دارم اما به هیچکدامشون دسترسی ندارم. دلم می خواهد خرافات واقعیت پیدا می کرد و بعد از گذاشتن این پست توی وبلاگم و بعد از خوانده شدن درد دلهای من پدرم راضی می شد کامپیوترم را تعمیر کنه.
آه! نمی دونم آیا واقعاً خسیسم یا نه. اما من به زور این چهار تومان پول را جمع می کنم و چون فعلاً شاغل نیستم نمی تونم آنها را خرج تعمیر کامپیوترم کنم. از کسی هم نمی تونم پول قرض بگیرم، چون قادر نیستم بهش پس بدهم.
دارم به بچه های جلسات خانواده معتادین فکر می کنم. اگر این پست من را بخونند می گن این دختره غم زندگیش اینه که پول تعمیر کامپیوترش را نداره و پدری که دیگه از فرزندی، که خودش خبر نداره حاصل تربیت خودشه، خسته شده درحالیکه ما یک بابای نعشه تو خونه داریم با یک یخچال خالی.
پس من خدا، یعنی روح هستی را، شکر می کنم بابت همه نعمتهای خوبی که به من و دیگر انسانها بخشیده و امیدوارم به نیازمندان هم ببخشه.