ژاکتی از جنس رنگین کمان

30 01 2009

 

ژاکتی از جنس رنگین کمان بر تن مشغول نوشتن هستم.

ژاکت را مامانم برای من بافته، سفارشی.

رنگها را خودم انتخاب کردم. دقیقاً رنگهای رنگین کمان نیستند، اما ژاکت را بسیار زیبا کرده اند.

صورتی، زرد آفتابی، سبز روشن، نارنجی، آبی روشن، قرمز، آبی تیره و باز صورتی.

و ژاکت با این ترتیب رنگ بافته شد، با یک زیپ صورتی.

هر کس ژاکت را می بیند شیفته آن می شود. شیفته ژاکتی هفت رنگ از جنس رنگین کمان.

اما این ژاکت با ژاکتهای دیگر فرق دارد.

جنس این ژاکت و صاحب آن هر دو یکیست.

ما هر دو از جنس رنگین کمانیم.

 





دفاع

16 01 2009

 

طبق معمول در یک دوره مهمانی فامیلی با دکترهای متشخص فامیل و البته یکی دو تا هم لیسانسه نشسته و گرم گفتگو بودم. البته این انسانهای متشخص تحصیلکرده آدمهای خوب و مهربانی اند اما من از این متعجبم که چطور با وجود تحصیلات و با توجه به اینکه مذهبی نیستند گاهی ذهنی اینقدر بسته و سنتی دارند. بگذریم.

یکی از این خانمهای دکتر دوست مربی قبلی کاراته من است. بعد از شام با او به اتاق دیگری رفتیم و من از بداخلاقیهای مربی قبلی ام برای او گفتم و علت ترک باشگاه را برای او توضیح دادم. همچنین از حسادتهای دختر مربی باشگاه به دوستی من و ستایش اشاره کردم.

در خلال صحبتهایم داشتم می گفتم به نظر من این خانم مربی و دخترش اصلا ً نرمال نبودند که او هم سخنان من را تأیید کرد. بعد با هیجان و با ژست خاصی که انگار مشغول توضیح دادن اطلاعات پزشکی ای که از آنها خبر ندارم برای من است توضیح داد که توی باشگاهها دخترها و زنها نسبت به هم تمایلاتی پیدا می کنند. در همان موقع خواهر دکتر این خانم دکتر هم سر و کله اش پیدا شد و گفت وای! آره. می گن تو باشگاههای بدنسازی خیلی زیاده، بخصوص مردها با پسرها. تازه فهمیدم که منظور آنها از آنرمال چه بوده. گفتم نه اینطور نیست. خواستم بگم آدمها توی باشگاه به همجنس خودشون گرایش پیدا نمی کنند بلکه اونهائی که به همجنس خودشون گرایش دارند بیشتر به باشگاه می روند، اما خانم دکتر حرفم را قطع کرد و گفت: همینطوره. ورزشکارهای حرفه ای همشون آنرمالند. حتی می گن مسئول ثبت نام باشگاه … هم هوموسکشواله. همونی که صداش یک طوریه (شروع کرد به طرز مسخره ای ادای او را در آوردن)؛ با شنیدن این حرف قند تو دلم آب شد. همونی را می گفت که از صداش خوشم می آمد اما سنش از من خیلی بیشتر بود.

متأسفانه نتوانستم هیچ دفاعی از هوموسکشوالیته بکنم. وقت رفتن مهمانان بود و دو خواهر از اتاق رفتند بیرون. با خودم کلنجار می رفتم. به خودم می گفتم نشستی تا به تو تهمت بزنند. تا تو و هویت تو را آنرمال و بیمار بخوانند. با خودم درگیر بودم که چه کار کنم. مهمانها داشتند می رفتند. به خودم گفتم می خواهی بگذاری برود و تو از هویت خودت دفاع نکرده باشی؟ پس عزت نفست کجا رفته؟ نه، امشب هرطور شده باید حرفت را به او بزنی.

رفتم پیش دوست مربی قبلی ام و در آن شلوغی درحالیکه درگیر آماده کردن بچه اش برای رفتن و لباس پوشیدن بود او را کشیدم داخل اتاق و گفتم: من راجع به لزبین ها مطلب زیاد خوانده ام. همان روز اول که مسئول ثبت نام باشگاه را دیدم فهمیدم لزبینه. اما حتما می دونی که هوموسکشوالیته سالهاست که از طرف سازمان بهداشت جهانی به عنوان یک گرایش طبیعی  رمال آ«شناخته شده و هوموسکشوالها آنرمال نیستند. خانم دکتر همینطور هاج و واج به من نگاه کرد و گفت بله. ادامه دادم: راستش من از صدای این مسئول ثبت نام باشگاه خیلی خوشم میومد و او فهمیده بود و نظرش به سمت من جلب شده بود….

موقع خداحافظی از بین جمعیت صورت همدیگر را بوسیدیم. از نگاهی که خانم دکتر به من انداخت احساس کردم شاید به این نتیجه رسیده که من هم جزو همان دسته هستم.

 





خستگی

5 01 2009

 

آه! خسته شدم. متأسفانه حالا حالاها کامپیوتر من درست نخواهد شد. از وقتی خراب شده اعتیادم به کامپیوتر به اعتیاد به پرخوری تغییر پیدا کرده و حسابی چاق شده ام. این راهنمای من در جلسات دوازده قدم ترک اعتیاد هم گفته تا یکی دو ماه دیگه نمی تونه راهنمای کسی باشه. یک دختر جوون را به عنوان راهنما اتنتخاب کرده ام. قیافه اش از اون تیپ قیافه هائیست که من می پسندم.

خداجون خسته شدم. هیچ وقت دلم نمی خواهد توی وبلاگم آه و ناله کنم، اما امروز با خودم گفتم مگر نه اینکه این وبلاگ خانه دل منه. پس بگذار لااقل بعد از گذشت چند ماه حرف دلم را بزنم.  بنویسم که پدرم با کلی داد و بیداد گفته من هیچ وقت پول نمی دهم کامپیوتر تو را درست کنم. مامانم هم که دشمن کامپیوتر منه خوشحال بابا را شارژ می کنه. خودم هم که بی کارم و بی پول. البته از پولهائیکه واسه خودم می ده می تونم کامپیوترم را تعمیر کنم اما اینطوری پر رو می شه. یک جورائی هم حق داره. چون من هنوز بی کارم اما تقصیر خودشه.  تو زندگیم اینقدر من را تحقیر کرده که اعتماد به نفسم به طور کامل از بین رفته. واسه همین هنوز نتونستم برم سر کار. یکبار رفتم و ولش کردم. خودم هم می دونم تا این جلسات ترک اعتیاد را نرم فایده ای نداره.

به نظر من شما هم بد نیست در جلسات دوازده قدم شرکت کنید و کارهای ناتمام زندگیتون را تمام کنید. اینطوری اگر سلامت روانی ندارید کسب می کنید و اگر دارید سالمتر می شوید. من فکر می کنم کمتر کسی درجامعه استکبار زده و مردسالار ما پیدا می شه که سلامت روانی متوسط رو به بالا داشته باشه.

امروز آمدم منزل دختر عمه ام، طبقه پایین آپارتمانمون،  تا وبلاگم را آپ کنم. دو تا داستان نوشته ام که همش دلم پیش اونهاست. همش می گم نکنه بلائی سر اون دو تا داستان بیاد. چون ویرایش نشده بودند نریخته ام روی سی دی. ای کاش ریخته بودم. کلی مطلب روی هارد برای وبلاگم دارم اما به هیچکدامشون دسترسی ندارم. دلم می خواهد خرافات واقعیت پیدا می کرد و بعد از گذاشتن این پست توی وبلاگم و بعد از خوانده شدن درد دلهای من پدرم راضی می شد کامپیوترم را تعمیر کنه.

آه! نمی دونم آیا واقعاً خسیسم یا نه. اما من به زور این چهار تومان پول را جمع می کنم و چون فعلاً شاغل نیستم نمی تونم آنها را خرج تعمیر کامپیوترم کنم. از کسی هم نمی تونم پول قرض بگیرم، چون قادر نیستم بهش پس بدهم.

دارم به بچه های جلسات خانواده معتادین فکر می کنم. اگر این پست من را بخونند می گن این دختره غم زندگیش اینه که پول تعمیر کامپیوترش را نداره و پدری که دیگه از فرزندی، که خودش خبر نداره حاصل تربیت خودشه، خسته شده درحالیکه ما یک بابای نعشه تو خونه داریم با یک یخچال خالی.

پس من خدا، یعنی روح هستی را، شکر می کنم بابت همه نعمتهای خوبی که به من و دیگر انسانها بخشیده و امیدوارم به نیازمندان هم ببخشه.

 








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.