برای رسیدگی به کارهای شرکتم راهی شمال شده بودم. باران به شدت می بارید. برف پاک کن تنش را به شیشه ماشین می مالید و ناله شهوتناکش به هوا بلند شده بود. یک پسر بچه حدوداً پانزده ساله آمد دم ماشین:
- ویلا می خواهید آقا؟
- ممنون، ویلا دارم.
وارد ویلا شده، دوش گرفته و بعد از ساعتی تصمیم گرفتم بیرون غذا بخورم.
در رستوران، پشت میز کناری دو تا دختر نشسته بودند. متوجه شدم که نسبت به من بی توجه نیستند، اما نمی دانستم فقط در حال نگاه کردن هستند یا اینکه منظور دیگری هم دارند. من مرد خوش چهره ای نیستم اما قدی بلند و اندامی متناسب دارم. آنشب هم با آن پلیور زرشکی و بارانی بلند مشکی خوش تیپ شده، صورتم را اصلاح کرده و احتمالاً سکسی شده بودم. گارسون لیست غذا را به دستم داد. او یک پسر اوا خواهر بود که ظاهراً مجذوب من شده بود. خدائیش صورت زیبائی داشت. با خودم فکر کردم کاش دختر بود! ناقلا خیلی تیکه بود. بعد از مدتی غذا را گذاشت جلوی من و با ناز و ادا پرسید:
- ببخشید شما مسافر هستید؟
گفتم: بله عزیزم ولی گی نیستم و چشمکی به او زدم. بیچاره سرخ شد. دست و پایش را گم کرده بود. عقب عقب رفت و خورد به میز آن دو خانم که ظاهراً غذایشان تمام شده بود، اما هنوز پشت میز نشسته بودند. دو دختر خندیدند. من هم خندیدم و به دخترها نگاه کردم. دلم برای گارسون سوخت، اما خوب آن صحنه واقعاً خنده دار بود. فرصت را غنیمت شمردم و به آن دو خانم گفتم:
- ببخشید، جسارتاً اگر دوست داشته باشید چند دقیقه ای را با هم بگذرانیم.
دو دختر جوان قبول کردند و نشستند پشت میز من.
بعد از شام با هم از رستوران خارج شدیم. زن قد بلندتر که کاترین نام داشت گفت:
- اگر هنوز ویلا نگرفته اید می توانید شب به منزل من بیائید.
گفتم: من خودم ویلا دارم. شما چطور؟ من توی ویلا تنها هستم.
کاترین گفت: من به منزل کسی نمی روم. با هر کسی هم نمی روم. اما شما مرد جذابی هستید. من در منزلم سگ بزرگی دارم که طوری تربیت شده که از ما محافظت می کند. شبها پشت در اتاق من می خوابد و به محض اینکه او را صدا بزنم می پرد توی اتاقم. من زن احمقی نیستم آقای عزیز. اگر نمی ترسید می توانید شب بیایید منزل ما.
کاترین زن فوق العاده گیرائی بود. قد بلندی داشت با صورتی جذاب و زیبا، ابروانی پهن، چشمانی تیره و موهای لخت مشکی. به لبهایش رژ قرمز خوش رنگی زده بود و نوعی حسادت زنانه در چهره اش موج می زد. یک حالت خاص مخصوص زنهای حسود که به جذابیت صورتش می افزود.
شیلا، خواهر کاترین بود. قد کوتاهتر، با موهائی کوتاه و چهره ای بی حال و بدون آرایش. من عاشق چهره های بی آرایش و بی حال هستم. در اصل عاشق چهره های بی حال هستم، چه با آرایش و چه بی آرایش. چهره های بی حال با چشمانی خمار برای من خیلی سکسی اند. انگار طرف همان موقع در حال ارضا شدن است. نمی توانستم از شیلا بگذرم؛ اما شیلا چیزی نمی گفت و این کاترین بود که داشت برنامه می ریخت. با خودم فکر کردم خواهر بزرگتر است و حتماً اوست که همه چیز را برنامه ریزی می کند. خوب حالا اگر بخواهند قیمت را ببرند بالا چی؟ من هم باید مراقب باشم؛ نکند برای من نقشه کشیده باشند؟
رو به کاترین گفتم: ببخشید من هم به راحتی نمی توانم به شما اعتماد کنم. من هم نمی توانم حماقت کنم و همینطوری وارد منزل کسی بشوم که نمی دانم چه بلائی ممکن است به سرم بیاورد.
کاترین گفت: بله. شما هم حق دارید. بالاخره آدم گاهی وقتها مجبور می شود ریسک کند.
پرسیدم: با عرض معذرت من مجبورم از شما بپرسم که چقدر پول می گیرید؟
کارتین گفت: آقای عزیز باید خدمتان عرض کنم که بنده تن فروش نیستم.
با شنیدن آن جمله به جای آنکه خوشحال بشوم بیشتر ناراحت شدم. منظورش از اینکه فقط راجع به خودش حرف می زد چه بود؟ خیلی دلم می خواست راجع به شیلا ازش می پرسیدم اما مجبور بودم سکوت کنم. حسابی تحریک شده بودم و نمی توانستم از آنها بگذرم. با خودم فکر کردم بهتر است ریسک کنم و با آن دو نفر بروم. شاید هم بهتر بود اسم آن کار را می گذاشتم حماقت. امان از دست این شهوت مردانه! رو به کاترین گفتم:
- پس اگر ممکن است اول با من بیائید دم ویلای من تا یک سری از وسایلم را بگذارم آنجا و بعد با هم به منزل شما برویم.
ماشین را در ویلا پارک کردم. همه مدارکم را گذاشتم داخل ویلا و با مقداری پول و موبایلم سوار ماشین کاترین شدم. کاترین شماره موبایلم را گرفت و من را بین راه پیاده کرد. چند دقیقه بعد آدرس منزلش را برای من فرستاد و از من خواست به محض اینکه رسیدم سر کوچه باهاش تماس بگیرم. باران به شدت می بارید و من زیر باران مجبور شده بودم پیاده راهی منزل کاترین شوم. سر کوچه که رسیدم باهاش تماس گرفتم. گفت:
- در خانه باز است؛ به سومین خانه سمت چپ که رسیدی فوراً وارد منزل شو و در را ببند.
بالاخره وارد شدم. سریع از داخل حیاط گذشته و وارد ساختمان شدم. کاترین درآستانه در هال، بالای راه پله، ایستاده بود. یک دست کت – دامن قرمز براق پوشیده بود که او را سکسی تر نشان می داد. یک تاپ مشکی زیر کتش پوشیده بود، خط سینه های برجسته اش آدم را از خود بی خود می کرد. رانهای لختش از زیر دامن مینی ژوپش برق می زدند.
همینطور که داشتم نگاهش می کردم گفت:
- معذرت می خواهم که توی این باران پیاده ات کردم، اما نمی توانستم جلوی همسایه ها مرد بیاورم توی خانه ام. کفشهایت را بگذار داخل جاکفشی و بیا تو.
وارد حال شدم. یک سگ بزرگ کنار مبل نشسته بود. از دیدن سگ به آن بزرگی جا خورده و ترسیدم. کاترین گفت:
- نترس. فقط به دستور من و شیلا حرکت می کند. البته طوری تربیت شده که تشخیص بدهد حال ما خوب هست یا نه. اگر ما هم نتوانیم او را صدا بزنیم خودش تشخیص می دهد که در خطر هستیم یا نه. حتی می تواند تشخیص بدهد که ما بیهوش هستیم و یا اینکه خوابیده ام.
به اطراف نگاه کردم. شیلا نبود. پرسیدم:
- شیلا کجاست؟
کاترین نگاه مخصوصی به من انداخت و با لبخندی بر لب گفت:
- خواهرم چشمت را گرفته؟ مردها معمولاً از زنهای بدون آرایش زیاد خوششان نمی آید.
گفتم: چهره های بی حال برای من سکسی ترند. آرایش را هم دوست دارم اما خوب چهره های بی حال من را خیلی تحریک می کنند.
حسادت در چهره کاترین موج می زد و او را واقعاً سکسی کرده بود. در جواب گفت:
- برایت متأسفم. شیلا تمایلی ندارد با شما باشد. در اصل این من هستم که شما را پسندیده ام. اگر بخواهید آرایشم را پاک می کنم. مدت زیادیست که با مرد همخوابه نشده ام. خیلی وقت است که دوست پسر ندارم و مدتی هم هست که کسی من را به سمت خودش جذب نکرده. راستش امشب با دیدن شما خیلی تحریک شده بودم. با اینکه معمولاً فقط اگر دوست پسر داشته باشم، او را به خانه می آورم، اما امشب تصمیم گرفتم به شما نزدیک بشوم.
- شما هم زن فوق العاده زیبا و سکسی ای هستید. دوست دارم همینطور که هستید باشید. لازم نیست آرایشتان را پاک کنید. اما خواهرتان چه خواهد کرد؟ همینطور تنها می خوابد تا شما در اتاق بغلی با مردی همخوابه شوید؟
- خواهر من یک لز*بین است. علاقه ای به سکس با مرد ندارد. خوب احتمالاً تحریک می شود و خودارضائی می کند.
با تعجب ابروهایم را انداختم بالا و گفتم:
- اوه! که اینطور. دوست دختر هم دارد؟
- نه. شرایط اینقدر بد است که هنوز نتوانسته کسی را پیدا کند. ببینم شما تا صبح تصمیم دارید راجع به شیلا با من صحبت کنید؟
- معذرت می خواهم. حالا برنامه تان چیست؟ مشروب دارید؟
- متأسفم اما من مشروب نمی خورم. ببخشید فراموش کردم این را به شما بگویم.
- اشکالی ندارد.
- باید لباسهایتان را همینجا در بیاورید. من خودم به شما لباس می دهم.
کاترین وارد اتاق خوابش شد و با یک رب دو شامبر برگشت. گفت:
- این قانون من است. موبایلتان را خاموش کنید و بگذارید توی جیب شلوارتان. این رب دوشامبر را بپوشید و تمام لباسهایتان را بدهید من بگذارم داخل کمد. همینجا توی حال باید لباس عوض کنید. یک چیز دیگر، من می توانم به شما حوله ای بدهم تا خودتان را خشک کنید، اما خیلی دوست دارم با بدن خیس با من سکس داشته باشید. نظر شما چیست؟
- اشکالی ندارد. بدنم را خشک نمی کنم.
لباس عوض کردم. کاترین لباسهای من را به اتاق خوابش برد. روی مبل نشستم. شیلا از اتاقش آمد بیرون. یک دست بلوز – شلوار اسپرت پوشیده بود. برای من چائی آورد و باز به اتاقش برگشت.
در اتاق باز شد و کاترین آمد بیرون. از دیدنش جا خوردم. تاپ مشکی را از زیر کتش در آورده بود و نیمی از پستانهای برجسته اش از زیر یقه کتش زده بودند بیرون. کاترین گفت:
- متأسفم که نمی توانم با مشروب از شما پذیرائی کنم، من و خواهرم اهل اینجور برنامه ها نیستیم. نه اهل دودیم و نه مشروبات الکلی. علاقه ای هم به استفاده از این جور چیزها به هنگام سکس نداریم.
نفسم بند آمده بود. نتوانستم چیزی بگویم. کاترین اشاره کرد که روی صندلی کنار مبل بنشینم. بعد از تغییر جا آمد به سمتم، یکی از پاهایش را گذاشت طرف دیگرصندلی و نشست روی پاهایم. لبانش را گذاشت روی لبهایم و یک دستش را برد داخل یقه رب دو شامبر و سینه ام را لمس کرد. دامن تنگش را آرام زدم بالا و ران پایش را نوازش کردم. رب دو شامبر را زدم کنار و او را نشاندم روی صندلی لای پاهایم. با تماس آلتم به تکه گوشت نرم و خیس لای پاهایش موج عظیمی از شهوت به سراسر بدنم هجوم آورد. لامصب شورتش را هم درآورده بود. صورتش را چسباند روی سینه ام و پشتم را چنگ زد. سینه ام را می بوسید و من را محکم در آغوش گرفته بود. باسنش را چنگ می زدم و او را از جلو به خود می مالاندم.
او را از خود جدا کرده، به پستانهای براق و برجسته ای که از یقه کتش زه بود بیرون نگاه کردم. پستانهایش را چنگ زدم. ناله ای کرد و با دستانش پهلوهایم را چنگ زد. با زبانم با نوک پستانش بازی می کردم. یک دستم پستان دیگرش را چنگ می زد و دست دیگرم زیر باسنش را.
دکمه های کتش را باز کرده، وسط سینه اش را بوسیدم. سرم را بلند کرد و لبانش را گذشت روی لبهایم. خودش را کشاند جلو، پستانهایش چسبیدند به سینه ام. زبانم در دهانش می چرخید و لبهایش در میان لبهایم گم شده بودند. سرش را کشید عقب و گفت من را ببر به اتاقم و خودش را محکمتر به من چسباند.
او را بلند کردم و به سمت اتاق خوابش رفتم. روی تخت خواباندمش. تا آن شب ارتباطی به آن عجیبی نداشتم. عجیب از آن لحاظ که سگی ناظر سکس ما بود!
کنار کاترین، روی تخت نشستم. داغ شده بودم. کتش را در آوردم و گفتم: گرمم شده. رب دو شامبر را از تنم در آورد و و با دستان لطیفش بازوان وسینه ام را لمس کرد. کنار او دراز کشیدم. دستم را بردم زیر دامنش و لبهایم را گذاشتم روی لبهایش. پستانهایش روی سینه ام حرکت می کردند و انگشتان من روی کلیتوریس خیس او. لبانم گردنش را بوسیدند و همینطور سر خورند تا به پستانهایش رسیدند. پستانهایش را یکی پس از دیگری در دهان می گرفتم، چنگ می زدم، نوک سفتشان را به دندان می گرفتم. با دو دستش به موهای خیس از بارانم چنگ می زد و ناله می کرد. او را به روی شکم خوابانده و زیپ دامنش را باز کردم. دامنش را کشیدم پایین و در آوردم. خودم هم خوابیدم روی او؛ دستم را بردم زیر تنش و پستانهایش را در دست گرفتم. تنم را به تنش می مالاندم. گفت:
- نفسم دارد بند می آید. خیلی سنگینی.
به پشت خوابیدم؛ دستم را گذاشتم روی شکمش و او را هم از پشت کشاندم روی تنم. با یک دستم پستانهایش را می مالاندم و با دست دیگرم لبها و کلیتوریسش را.
کلیتوریسش خشک شده بود. او را خواباندم روی تخت و سرم را فرو بردم لای پاهایش. لبها و زبانم روی جای جای اندام نرم و بی موی او حرکت می کردند. موهایم را چنگ می زد و می نالید. پاهایش را از دو طرف باز کرده بود و سرم را محکم به بدنش فشار می داد. وقتی ارضا شد زبانم را فرو بردم داخل واژنش و با انگشت، کلیتوریسش را مالاندم.
با حرکت افقی آلتم باز تحریکش کردم. یک جعبه کاندوم روی میز کنار تخت بود. بعد از کشیدن کاندوم روی آلتم او را باز به پشت خواباندم روی شکمم و آلتم را فرو بردم داخل واژنش. پستانهایش را می مالاندم و او هم کلیتوریسش را.
ازش خواستم روی دو دست به جلو بنشیند. نشست، و من آلتم را فرو برم داخل واژنش. با یک دستم کلیتوریس او را تحریک می کردم و با دست دیگرم پستانهایش را؛ با لبانم پشتش را می بوسیدم.
بالاخره ارضا شدم. از عقب افتادم روی تخت و او را هم به سمت خودم کشاندم. پستانهایش را در دستانم فشردم و تنش را به تنم چسباندم. زیر لب گفت:
- خواهش می کنم باز من را ارضا کن؛ خواهش می کنم.
با یک دستم با کلیتوریسش بازی می کردم و دست دیگرم اطراف مقعدش را نوازش می کرد. یک انگشتم را فرو بردم داخل واژنش و انگشت دیگر را آرام در مقعدش فرو بردم. دو انگشتم را به سمت هم حرکت می دادم تا نقطه حساسش توسط انگشتانم در مقعد و واژن او تحریک شود. با دست دیگرم هم کلیتوریسش را تحریک می کردم. پاهای بازش را به دور پاهای من حلقه کرده و می نالید. یک بار دیگر ارضا شد و من انگشتانم را بیشتر در واژن و مقعد او فرو برده و دست دیگرم را با سرعت روی کلیتوریسش حرکت می دادم تا بالاخره یک نفس عمیق و بلند کشید و برگشت به شکم خوابید روی من. پستانهای نرمش روی سینه ام لغزیدند. لبانش را گذاشت روی لبهایم. پاهایش را لای پاهایم جمع کرد. او را محکم به خودم چسباندم و لبانش را بوسیدم.
الان از آن شب به یادماندنی 5 سال است که می گذرد و من و کاترین با هم ازدواج کرده ایم.