Snapshot 13

28 02 2009

 

هـــــــــــــــمـــــــزاد

 

دوستم کورش به کانادا مهاجرت کرده.

در آنجا با یک دختر لز*بین آشنا شده.

چندشب پیش که باهاش چت می کردم به من گفت که این دختر*لزبین شبیه منه.

ازش خواستم عکس دختر را به من نشان بدهد، دوست داشتم ببینم چقدر شبیه منه.

با دیدن عکس واقعاً جاخوردم.

او شبیه من نبود.

انگار خود من بود.

با اینکه خیلی آرایش کرده بود اما می دانستم که دقیقاً شبیه قیافه آرایش کرده خود منه.

جالب اینجاست که نامش اسم تنها دختر لز*بینیست که تا به حال باهاش س*ک*س داشته ام.

اسمش بیتاست.

 





طغیان

25 02 2009

 

در طی یکماه گذشته دو بار طغیان کرده ام. بار اول پس از گذشت سه ماه از خرابی کامپیوترم دیگه تحملم تمام شد. گوشی را برداشتم و زنگ زدم به یکی از اقوام و کامپیوترم را سپردم دستش تا درستش کنه. پدرم را در برابر کار انجام شده قرار دادم چون دیدم انگار برای تنها چیزی که پول ندارند تعمیر کامپیوتر من است.

طغیان دوم یک طغیان و طوفان به تمام معنا بود. از طریق یکی از دوستانم سریالهای L word و queer as folk را به دست آورده و از هر فرصتی برای دیدن قسمتهای مختلف این دو سریال استفاده می کردم. منتها چون کامپیوتر نداشتم مجبور بودم از طریق دی وی دی داخل هال نگاه کنم. یکی دو بار که مادرم رفت مسافرت و من تنها بودم که شبانه روز مشغول تماشای سریال بودم اما بقیه مواقع آخر شبها که همه می خوابیدند سریالها را می دیدم. منتها همه دیگه فهمیده بودند من دارم سریال همجنسگرائی می بینم.

Queer as folk که شروع شد بعد از دیدن چند دی وی دی مادرم به پدرم گفت که من سریالهای ناجور می بینم. پدرم هم من را دعوا کرد و گفت خونه ما حرمت داره. من هم در جواب گفتم من که جلوی شما نمی بینم. وقتی خواب هستید می بینم. من هم دلم می خواهد سریال مورد علاقه ام را ببینم.

دو شنبه شب هفته گذشته پدرم توی هال روی زمین خوابیده بود که از او خواستم به تختخواب خودش برود اما او مثل بچه های لجباز گفت نمی روم، من می خواهم همینجا بخوابم. گفتم من می خواهم سریال ببینم. گفت ببین. گفتم نمی خواهم حرمتت شکسته شود. و انفجار از همینجا شروع شد. پدرم شروع کرد به دعوا و من هم افتادم رو اون دنده. گفتم فکر کردی فقط دی وی دی هست. اصلا من از همین ماهواره کانال س*ک*س می بینم. بعد هم زدم روی عرب س*ک*س. بقیه ماجرا در یک جمله خلاصه می شود. حسابی کتک خوردم. البته من هم بی کار ننشستم و خلاصه حسابی دعوا به پا شد. منتها من زورم به پدر و مادرم نمی رسید و راستش را بخواهید هنوز که هنوزه جای چنگالهای مادرم روی دو تا پاهام مونده و کبودیهای پای راستم خوب نشده. به این می گن یک خانواده فوق العاده تحصیل کرده و باکلاس. من می گم تحصیلات انسانها را با فرهنگ نمی کنه شما بگید می کنه.

آخر سرهم مامانم زنگ زد به دختر عمه ابریشم و او هم اومد آتیش را تندترش کرد. او که تازه فهمیده بود من بهش دروغ گفتم سریالهای گی و لز*بین را ندارم، برای اینکه دی وی دی ها را به او ندهم ببیند، همینطور آتیش می گذاشت زیر پای پدر-مادر من. در کمال وقاحت برگشت گفت پدر تو حق داره تو را بگذاره لب باغچه و سرت را ببره و پدر دموکرات و طرفدار حقوق بشر من که دائم برنامه های صدای آمریکا و اخبار حوادث را دنبال می کنه و دم از بی فرهنگی دیگران می زنه (و البته من همیشه بهش گفته ام تو در خودشیفتگی خودت غرق شده ای و کم از اون آقائیکه هاله نور بالای سر خودش می بینه نداری)، همین پدر فرهیخته و حقوقدان من برگشت گفت من تاحالا باید صدبار سر تو را بریده باشم. برگشتم گفتم ای بشر، ای انسان دموکرات خیلی ممنون که منت گذاشتید و سر من را نبریدید.

از آن طرف هم مادرم برگشت گفت تو چرا فیلم س*ک*س می بینی (البته بگذریم که این سریالها مثل همه فیلمهای خارجی صحنه س*ک*س*ی دارند اما فیلم س*ک*س*ی نبودند)، س*ک*س یک چیز غیر عادیه. گفتم کی گفته س*ک*س غیر عادیه، خیلی هم عادیه. مادرم گفت اگر عادیه چرا همه نمی رن وسط خیابون س*ک*س کنند؟ گفتم به همان دلیل که شاشیدن و ریدن عادیه اما همه نمی رن وسط خیابون بشاشن.

ابریشم برگشت گفت تو مگر همجنسبازی. گفتم بله من هستم. بدین ترتیب من علنا کامینگ آوت کردم. خانواده ها در برابر کامینگ آوت سه جور عکس العمل نشان می دهند. یک دسته باور کرده و گرایش جنسی فرزند خود را می پذیرند و با آن کنار می آیند. یک دسته باور کرده و گرایش را می پذیرند اما به شدت فرزند خود را توبیخ می کنند. دسته سوم اصلا چنین چیزی را باور نمی کنند. خانواده من از این دسته اند.

ابریشم گفت همتون با هم برید پیش مشاور. گفتم من دلیلی نمی بینم بروم پیش مشاور. گرایش من یک گرایش نرماله. ابریشم ادامه داد: اگر نرماله چرا پنهانش می کنی؟ گفتم: من کی پنهان کردم. مگه من اون دفعه خونه شما راجع به گرایشم با شما صحبت نکردم. اینقدر هم دو رو نباش. مگه خود تو نبودی اصرار می کردی فیلمهای همجنسگرائی را برایت بیاورم ببینی. حالا که می بینی بهت ندادم داری آتیش به پا می کنی. من گرایش خودم را نرمال می دونم. تو وقتی سرطان نداری یا سرت درد نمی کنه نمی روی دکتر. من هم به همین دلیل لازم نمی دانم پیش مشاور بروم. من گرایش خودم را نرمال می دانم. حالا اگر خانواده من این گرایش من را آنرمال می دانند این مشکل آنهاست. بروند مشکل خودشان را حل کنند.

من اینهمه برای پدرم درباره همجنسگرائی توضیح داده بودم و کتاب هیلگارد را جلوی او گذاشته بودم. مصاحبه های صدای آمریکا با آرشام را جلوی او می دیدم و اینهمه با او بحث کردم اما در آن دو شنبه شب دیدم که واقعاً من اگر با دیوار هم حرف زده بودم تأثیرش بیشتر بود.

 وقتی گفتم من همجنسگرا هستم ابریشم گفت من هم اگر یک دختر زیبا ببینم لذت می برم. از حرفش خیلی لجم گرفته بود. با جدیت گفتم اما من وقتی یک دختر را ببینم و ازش خوشم بیاید دلم می خواهد باهاش س*ک*س داشته باشم و قبلاً هم با یک دختر س*ک*س داشته ام. ابریشم که حسابی توپوزی خورده بود گفت واقعاً؟ گفتم واقعاً. دهن ابریشم بسته شد و فقط تونست بگه به هر حال اینجا خونه پدرته. هر وقت رفتی خونه خودت می تونی دختر ببری خونه ات.

پدرم اون شب حالش خیلی بد شد. می گفت دخترم از دستم رفت. اما خوب بعد زندگی ما دوباره روال عادی خودش را در پیش گرفت. خوشبختانه کامپیوتر من هم درست شد. منتها الان من دنبال یک فرصتی هستم که بتوانم یک جوری یواشکی بقیه سریال queer as folk را، اینبار از طریق کامپیوتر، ببینم.

فقط خدا کنه کسی نفهمه.

 





کاترین

19 02 2009

katrin006 

برای رسیدگی به کارهای شرکتم راهی شمال شده بودم. باران به شدت می بارید. برف پاک کن تنش را به شیشه ماشین می مالید و ناله شهوتناکش به هوا بلند شده بود. یک پسر بچه حدوداً پانزده ساله آمد دم ماشین:

- ویلا می خواهید آقا؟

- ممنون، ویلا دارم.

وارد ویلا شده، دوش گرفته و بعد از ساعتی تصمیم گرفتم بیرون غذا بخورم.

در رستوران، پشت میز کناری دو تا دختر نشسته بودند. متوجه شدم که نسبت به من بی توجه نیستند، اما نمی دانستم فقط در حال نگاه کردن هستند یا اینکه منظور دیگری هم دارند. من مرد خوش چهره ای نیستم اما قدی بلند و اندامی متناسب دارم. آنشب هم با آن پلیور زرشکی و بارانی بلند مشکی خوش تیپ شده، صورتم را اصلاح کرده و احتمالاً سکسی شده بودم. گارسون لیست غذا را به دستم داد. او یک پسر اوا خواهر بود که ظاهراً مجذوب من شده بود. خدائیش صورت زیبائی داشت. با خودم فکر کردم کاش دختر بود! ناقلا خیلی تیکه بود. بعد از مدتی غذا را گذاشت جلوی من و با ناز و ادا پرسید:

- ببخشید شما مسافر هستید؟

گفتم: بله عزیزم ولی گی نیستم و چشمکی به او زدم. بیچاره سرخ شد. دست و پایش را گم کرده بود. عقب عقب رفت و خورد به میز آن دو خانم که ظاهراً غذایشان تمام شده بود، اما هنوز پشت میز نشسته بودند. دو دختر خندیدند. من هم خندیدم و به دخترها نگاه کردم. دلم برای گارسون سوخت، اما خوب آن صحنه واقعاً خنده دار بود. فرصت را غنیمت شمردم و به آن دو خانم گفتم:

- ببخشید، جسارتاً اگر دوست داشته باشید چند دقیقه ای را با هم بگذرانیم.

دو دختر جوان قبول کردند و نشستند پشت میز من.

بعد از شام با هم از رستوران خارج شدیم. زن قد بلندتر که کاترین نام داشت گفت:

- اگر هنوز ویلا نگرفته اید می توانید شب به منزل من بیائید.

گفتم: من خودم ویلا دارم. شما چطور؟ من توی ویلا تنها هستم.

کاترین گفت: من به منزل کسی نمی روم. با هر کسی هم نمی روم. اما شما مرد جذابی هستید. من در منزلم سگ بزرگی دارم که طوری تربیت شده که از ما محافظت می کند. شبها پشت در اتاق من می خوابد و به محض اینکه او را صدا بزنم می پرد توی اتاقم. من زن احمقی نیستم آقای عزیز. اگر نمی ترسید می توانید شب بیایید منزل ما.

کاترین زن فوق العاده گیرائی بود. قد بلندی داشت با صورتی جذاب و زیبا، ابروانی پهن، چشمانی تیره و موهای لخت مشکی. به لبهایش رژ قرمز خوش رنگی زده بود و نوعی حسادت زنانه در چهره اش موج می زد. یک حالت خاص مخصوص زنهای حسود که به جذابیت صورتش می افزود.

شیلا، خواهر کاترین بود. قد کوتاهتر، با موهائی کوتاه و چهره ای بی حال و بدون آرایش. من عاشق چهره های بی آرایش و بی حال هستم. در اصل عاشق چهره های بی حال هستم، چه با آرایش و چه بی آرایش. چهره های بی حال با چشمانی خمار برای من خیلی سکسی اند. انگار طرف همان موقع در حال ارضا شدن است. نمی توانستم از شیلا بگذرم؛ اما شیلا چیزی نمی گفت و این کاترین بود که داشت برنامه می ریخت. با خودم فکر کردم خواهر بزرگتر است و حتماً اوست که همه چیز را برنامه ریزی می کند. خوب حالا اگر بخواهند قیمت را ببرند بالا چی؟ من هم باید مراقب باشم؛ نکند برای من نقشه کشیده باشند؟

رو به کاترین گفتم: ببخشید من هم به راحتی نمی توانم به شما اعتماد کنم. من هم نمی توانم حماقت کنم و همینطوری وارد منزل کسی بشوم که نمی دانم چه بلائی ممکن است به سرم بیاورد.

کاترین گفت: بله. شما هم حق دارید. بالاخره آدم گاهی وقتها مجبور می شود ریسک کند.

پرسیدم: با عرض معذرت من مجبورم از شما بپرسم که چقدر پول می گیرید؟

کارتین گفت: آقای عزیز باید خدمتان عرض کنم که بنده تن فروش نیستم.

با شنیدن آن جمله به جای آنکه خوشحال بشوم بیشتر ناراحت شدم. منظورش از اینکه فقط راجع به خودش حرف می زد چه بود؟ خیلی دلم می خواست راجع به شیلا ازش می پرسیدم اما مجبور بودم سکوت کنم. حسابی تحریک شده بودم و نمی توانستم از آنها بگذرم. با خودم فکر کردم بهتر است ریسک کنم و با آن دو نفر بروم. شاید هم بهتر بود اسم آن کار را می گذاشتم حماقت. امان از دست این شهوت مردانه! رو به کاترین گفتم:

- پس اگر ممکن است اول با من بیائید دم ویلای من تا یک سری از وسایلم را بگذارم آنجا و بعد با هم به منزل شما برویم.

ماشین را در ویلا پارک کردم. همه مدارکم را گذاشتم داخل ویلا و با مقداری پول و موبایلم سوار ماشین کاترین شدم. کاترین شماره موبایلم را گرفت و من را بین راه پیاده کرد. چند دقیقه بعد آدرس منزلش را برای من فرستاد و از من خواست به محض اینکه رسیدم سر کوچه باهاش تماس بگیرم. باران به شدت می بارید و من زیر باران مجبور شده بودم پیاده راهی منزل کاترین شوم. سر کوچه که رسیدم باهاش تماس گرفتم. گفت:

- در خانه باز است؛ به سومین خانه سمت چپ که رسیدی فوراً وارد منزل شو و در را ببند.

بالاخره وارد شدم. سریع از داخل حیاط گذشته و وارد ساختمان شدم. کاترین درآستانه در هال، بالای راه پله، ایستاده بود. یک دست کت – دامن قرمز براق پوشیده بود که او را سکسی تر نشان می داد. یک تاپ مشکی زیر کتش پوشیده بود، خط سینه های برجسته اش آدم را از خود بی خود می کرد. رانهای لختش از زیر دامن مینی ژوپش برق می زدند.

همینطور که داشتم نگاهش می کردم گفت:

- معذرت می خواهم که توی این باران پیاده ات کردم، اما نمی توانستم جلوی همسایه ها مرد بیاورم توی خانه ام. کفشهایت را بگذار داخل جاکفشی و بیا تو.

وارد حال شدم. یک سگ بزرگ کنار مبل نشسته بود. از دیدن سگ به آن بزرگی جا خورده و ترسیدم. کاترین گفت:

- نترس. فقط به دستور من و شیلا حرکت می کند. البته طوری تربیت شده که تشخیص بدهد حال ما خوب هست یا نه. اگر ما هم نتوانیم او را صدا بزنیم خودش تشخیص می دهد که در خطر هستیم یا نه. حتی می تواند تشخیص بدهد که ما بیهوش هستیم و یا اینکه خوابیده ام.

به اطراف نگاه کردم. شیلا نبود. پرسیدم:

- شیلا کجاست؟

کاترین نگاه مخصوصی به من انداخت و با لبخندی بر لب گفت:

- خواهرم چشمت را گرفته؟ مردها معمولاً از زنهای بدون آرایش زیاد خوششان نمی آید.

گفتم: چهره های بی حال برای من سکسی ترند. آرایش را هم دوست دارم اما خوب چهره های بی حال من را خیلی تحریک می کنند.

حسادت در چهره کاترین موج می زد و او را واقعاً سکسی کرده بود. در جواب گفت:

- برایت متأسفم. شیلا تمایلی ندارد با شما باشد. در اصل این من هستم که شما را پسندیده ام. اگر بخواهید آرایشم را پاک می کنم. مدت زیادیست که با مرد همخوابه نشده ام. خیلی وقت است که دوست پسر ندارم و مدتی هم هست که کسی من را به سمت خودش جذب نکرده. راستش امشب با دیدن شما خیلی تحریک شده بودم. با اینکه معمولاً فقط اگر دوست پسر داشته باشم، او را به خانه می آورم، اما امشب تصمیم گرفتم به شما نزدیک بشوم.

- شما هم زن فوق العاده زیبا و سکسی ای هستید. دوست دارم همینطور که هستید باشید. لازم نیست آرایشتان را پاک کنید. اما خواهرتان چه خواهد کرد؟ همینطور تنها می خوابد تا شما در اتاق بغلی با مردی همخوابه شوید؟

- خواهر من یک لز*بین است. علاقه ای به سکس با مرد ندارد. خوب احتمالاً تحریک می شود و خودارضائی می کند.

با تعجب ابروهایم را انداختم بالا و گفتم:

- اوه! که اینطور. دوست دختر هم دارد؟

- نه. شرایط اینقدر بد است که هنوز نتوانسته کسی را پیدا کند. ببینم شما تا صبح تصمیم دارید راجع به شیلا با من صحبت کنید؟

- معذرت می خواهم. حالا برنامه تان چیست؟ مشروب دارید؟

- متأسفم اما من مشروب نمی خورم. ببخشید فراموش کردم این را به شما بگویم.

- اشکالی ندارد.

- باید لباسهایتان را همینجا در بیاورید. من خودم به شما لباس می دهم.

کاترین وارد اتاق خوابش شد و با یک رب دو شامبر برگشت. گفت:

- این قانون من است. موبایلتان را خاموش کنید و بگذارید توی جیب شلوارتان. این رب دوشامبر را بپوشید و تمام لباسهایتان را بدهید من بگذارم داخل کمد. همینجا توی حال باید لباس عوض کنید. یک چیز دیگر، من می توانم به شما حوله ای بدهم تا خودتان را خشک کنید، اما خیلی دوست دارم با بدن خیس با من سکس داشته باشید. نظر شما چیست؟

- اشکالی ندارد. بدنم را خشک نمی کنم.

لباس عوض کردم. کاترین لباسهای من را به اتاق خوابش برد. روی مبل نشستم. شیلا از اتاقش آمد بیرون. یک دست بلوز – شلوار اسپرت پوشیده بود. برای من چائی آورد و باز به اتاقش برگشت.

در اتاق باز شد و کاترین آمد بیرون. از دیدنش جا خوردم. تاپ مشکی را از زیر کتش در آورده بود و نیمی از پستانهای برجسته اش از زیر یقه کتش زده بودند بیرون. کاترین گفت:

- متأسفم که نمی توانم با مشروب از شما پذیرائی کنم، من و خواهرم اهل اینجور برنامه ها نیستیم. نه اهل دودیم و نه مشروبات الکلی. علاقه ای هم به استفاده از این جور چیزها به هنگام سکس نداریم.

نفسم بند آمده بود. نتوانستم چیزی بگویم. کاترین اشاره کرد که روی صندلی کنار مبل بنشینم. بعد از تغییر جا آمد به سمتم، یکی از پاهایش را گذاشت طرف دیگرصندلی و نشست روی پاهایم. لبانش را گذاشت روی لبهایم و یک دستش را برد داخل یقه رب دو شامبر و سینه ام را لمس کرد. دامن تنگش را آرام زدم بالا و ران پایش را نوازش کردم. رب دو شامبر را زدم کنار و او را نشاندم روی صندلی لای پاهایم. با تماس آلتم به تکه گوشت نرم و خیس لای پاهایش موج عظیمی از شهوت به سراسر بدنم هجوم آورد. لامصب شورتش را هم درآورده بود. صورتش را چسباند روی سینه ام و پشتم را چنگ زد. سینه ام را می بوسید و من را محکم در آغوش گرفته بود. باسنش را چنگ می زدم و او را از جلو به خود می مالاندم.

او را از خود جدا کرده، به پستانهای براق و برجسته ای که از یقه کتش زه بود بیرون نگاه کردم. پستانهایش را چنگ زدم. ناله ای کرد و با دستانش پهلوهایم را چنگ زد. با زبانم با نوک پستانش بازی می کردم. یک دستم پستان دیگرش را چنگ می زد و دست دیگرم زیر باسنش را.

دکمه های کتش را باز کرده، وسط سینه اش را بوسیدم. سرم را بلند کرد و لبانش را گذشت روی لبهایم. خودش را کشاند جلو، پستانهایش چسبیدند به سینه ام. زبانم در دهانش می چرخید و لبهایش در میان لبهایم گم شده بودند. سرش را کشید عقب و گفت من را ببر به اتاقم و خودش را محکمتر به من چسباند.

او را بلند کردم و به سمت اتاق خوابش رفتم. روی تخت خواباندمش. تا آن شب ارتباطی به آن عجیبی نداشتم. عجیب از آن لحاظ که سگی ناظر سکس ما بود!

کنار کاترین، روی تخت نشستم. داغ شده بودم. کتش را در آوردم و گفتم: گرمم شده. رب دو شامبر را از تنم در آورد و و با دستان لطیفش بازوان وسینه ام را لمس کرد. کنار او دراز کشیدم. دستم را بردم زیر دامنش و لبهایم را گذاشتم روی لبهایش. پستانهایش روی سینه ام حرکت می کردند و انگشتان من روی کلیتوریس خیس او. لبانم گردنش را بوسیدند و همینطور سر خورند تا به پستانهایش رسیدند. پستانهایش را یکی پس از دیگری در دهان می گرفتم، چنگ می زدم، نوک سفتشان را به دندان می گرفتم. با دو دستش به موهای خیس از بارانم چنگ می زد و ناله می کرد. او را به روی شکم خوابانده و زیپ دامنش را باز کردم. دامنش را کشیدم پایین و در آوردم. خودم هم خوابیدم روی او؛ دستم را بردم زیر تنش و پستانهایش را در دست گرفتم. تنم را به تنش می مالاندم. گفت:

- نفسم دارد بند می آید. خیلی سنگینی.

به پشت خوابیدم؛ دستم را گذاشتم روی شکمش و او را هم از پشت کشاندم روی تنم. با یک دستم پستانهایش را می مالاندم و با دست دیگرم لبها و کلیتوریسش را.

کلیتوریسش خشک شده بود. او را خواباندم روی تخت و سرم را فرو بردم لای پاهایش. لبها و زبانم روی جای جای اندام نرم و بی موی او حرکت می کردند. موهایم را چنگ می زد و می نالید. پاهایش را از دو طرف باز کرده بود و سرم را محکم به بدنش فشار می داد. وقتی ارضا شد زبانم را فرو بردم داخل واژنش و با انگشت، کلیتوریسش را مالاندم.

با حرکت افقی آلتم باز تحریکش کردم. یک جعبه کاندوم روی میز کنار تخت بود. بعد از کشیدن کاندوم روی آلتم او را باز به پشت خواباندم روی شکمم و آلتم را فرو بردم داخل واژنش. پستانهایش را می مالاندم و او هم کلیتوریسش را.

ازش خواستم روی دو دست به جلو بنشیند. نشست، و من آلتم را فرو برم داخل واژنش. با یک دستم کلیتوریس او را تحریک می کردم و با دست دیگرم پستانهایش را؛ با لبانم پشتش را می بوسیدم.

بالاخره ارضا شدم. از عقب افتادم روی تخت و او را هم به سمت خودم کشاندم. پستانهایش را در دستانم فشردم و تنش را به تنم چسباندم. زیر لب گفت:

- خواهش می کنم باز من را ارضا کن؛ خواهش می کنم.

با یک دستم با کلیتوریسش بازی می کردم و دست دیگرم اطراف مقعدش را نوازش می کرد. یک انگشتم را فرو بردم داخل واژنش و انگشت دیگر را آرام در مقعدش فرو بردم. دو انگشتم را به سمت هم حرکت می دادم تا نقطه حساسش توسط انگشتانم در مقعد و واژن او تحریک شود. با دست دیگرم هم کلیتوریسش را تحریک می کردم. پاهای بازش را به دور پاهای من حلقه کرده و می نالید. یک بار دیگر ارضا شد و من انگشتانم را بیشتر در واژن و مقعد او فرو برده و دست دیگرم را با سرعت روی کلیتوریسش حرکت می دادم تا بالاخره یک نفس عمیق و بلند کشید و برگشت به شکم خوابید روی من. پستانهای نرمش روی سینه ام لغزیدند. لبانش را گذاشت روی لبهایم. پاهایش را لای پاهایم جمع کرد. او را محکم به خودم چسباندم و لبانش را بوسیدم.

الان از آن شب به یادماندنی 5 سال است که می گذرد و من و کاترین با هم ازدواج کرده ایم.

 





یک شام عاشقانه

13 02 2009

 

معشوق اول:

دستهایش را شست و نشست پشت میز. شام املت درست کرده بودم با سسیس سرخ کرده. غذاها را در دو ظرف جداگانه کشیده بودم. شاهانه ترین غذائی که می توانستم درست کنم همین بود. آنهم برای کسی که خیلی دوستش داشتم. کسی که با پای پیاده از آن سر شهر برای دیدن من می آمد. او حتی یک دوچرخه دست دوم هم نمی توانست برای خود بخرد و گاهی حتی در مصرف بلیطهای اتوبوسش هم باید صرفه جوئی می کرد.

سسیس غذای مورد علاقه من است. راستش الان شش ماهی می شه که رنگ هیچ گوشتی را ندیده ام، حتی سسیس را. دارم سعی می کنم مواظب باشم نگاهم به سمت سسیس ها کشیده نشه. به آرامی سعی می کنم فقط به یک چیز فکر کنم، املت و نان تازه ای که برای امشب خریده ام. چون امشب یک شب خاص است و من ترجیح می دهم معشوق من در این شب خاص بهترین شام را صرف کند.

معشوق دوم:

دستهایم را شستم و پشت میز نشستم. با دیدن میز شام اشک در چشمانم جمع شد، چون می دیدم که به مناسبت این شب خاص دو نوع غذا تهیه کرده. مطمئنم که برای تهیه این شام از خیلی چیزها گذشته و حتی شاید از کسی پول قرض گرفته باشد. حقوق او به زحمت کفاف اجاره خانه و هزینه درمان او را می دهد. هرچند از بچگی از سسیس متنفر بوده و املت را ترجیح می داده ام، اما ظاهرا او املت را بیشتر دوست دارد. پس من سعی می کنم مواظب حالت چهره ام باشم و وانمود کنم که از این شام نهایت لذت را می برم.

بالاخره این شب به یاد ماندنی به پایان رسید. از قبل با هم قرار گذاشته بودیم که واقع بین باشیم و به خاطر حفظ ظاهر خودمان را زیر بار قرض نبریم. او حتی از من قول گرفت که از فکر خرید حتی یک شاخه گل هم بیرون بروم. قرار شد شیرین ترین بوسه سال را به هم هدیه دهیم. هدیه ای که برای آن نتوان بهائی تعیین کرد.

و سرانجام آن شب با بوسه ای شیرین و طولانی به پایان رسید. عزیزم ولنتاین مبارک.

 








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.